تبليغاتX

پادشاه فرزانه ایران اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی ! حقیردرکلبه فقیرانه ام جواهرپربهایی رادارم که شمادرجاه وجلال کبریایی تان آن راندارید.من چون شمارادارم وشماچون خودتان ندارید

سال 1387 سال پرچم شیروخورشید "> پاسارگاد - سروده یی پیشکش به دربارملوکانه اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

چهارم مهرماه دوهزاروپانصدوشصت وشش شاهنشاهی

         

           اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی  

 

 

 هربارکه قلم رادردست می گیرم ٬سروده یی رابه دربارهمایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی تقدیم کنم ،دراین اندیشه می مانم که چراواژه هااینقدرحقیرند؟چرایاریم نمی کنندتابرای معبودومقصودوپادشاه ایران بتوانم شعری لایق ودرخوربسرایم؟ افسوس...افسوس ٬که ما زیرسایه یگانه انسانی زندگی می کنیم ٬که فراترازواژه هاوآنسوترازتصورکوتاه ماست و نمی فهمیم .نابخردانه آفتاب عالمتاب مان راانکارمی کنیم.به راستی چرا؟

این سروده که ملاحظه می کنید،درقالب "غزل مثنوی" سروده شده وخوب اگرچه تجربه سرودن غزل مثنوی راتابه حال داشته ام ٬این نخستین نمونه ازاین دست سروده های حقیراست که دروبلاگ قرارمی گیرد.پیشکشی ناقابل به خاک پای اعلاحضرت:

 

 

توساربان دلی٬ حیف من به گل ماندم

به پیشگاه نگاهت ٬چنین خجل ماندم

ببخش٬ گرچه که شب سخت رو سیاهم کرد

ببخش ٬عاقبت قصه رنگ آهم کرد

ببین که خانه به ویرانه ها شبیه شده

به شب گرفته ترین خانه هاشبیه شده؟

ببین که راه نفس بسته وگلوتنگ است

زمانه غرقه به خون است٬ زشت وبد رنگ است

دوچشم تان که به مژگان چنین خرابم کرد

ودرکشاکش ایام چون حبابم کرد

نگاه تان که ورای خیال چون مایی ست

وچشم های شما،که شکوه یلدایی ست

سیاه چشم وغزل گون برابرچشمم

کسی که رویت چشمش ٬همیشه رویایی ست

شراب نوش نگاهت، منم که بدمستم

وساغرتوکه ناب وزلال ومینایی ست

اسیراین شب تشویش مانده ام ،خاموش

اسیر این شب سردی که خیس تنهایی ست

به اتفاق نگاهت چنین فناگشتم

همان دوچشم قشنگی که غرق زیبایی ست

چه وسعتی که همه اضطراب توفان است

چه شوروحال غریبی ،همیشه دریایی ست

به گوشه چشم خماری بیا هلاکم کن

که رقص مرگ، به پیش شماتماشایی ست

حقیقت من ودل، گرچه نیمه جانی نیست

فدای چشم سیاهی که سخت رویایی ست

نشسته ام که کسی مژده ازبهارآرد

نسیمی ازسرزلف پریش یارآرد

نشسته ام که ازآن یوسفم خبرآید

به عشوه عاقبت این ماه از سفرآید

بزن به ناوک مژگان، بزن خرابم کن

به شعله شعله ی چشمت چوشمع آبم کن

نگاه کن که دوچشمت شبیه یک خواب است

که قرص کامل روی تو شرم مهتاب است

خدا دگرنشناسم ٬سپاس توگویم

سپاس اگرکه بگویم به" یاس" توگویم

خداکجاست؟توهستی که تاابدهستی

الاه وواحدوصاحبدل وصمدهستی

خدا دگرنشناسم ،رضا رضاگویم

سزاست مدح وثنارابه چون شماگویم

شماخدای یگانه، شماسبب سازید

شماکه برشب مان رنگ صبح آغازید

شمابهارشکفتن پس اززمستانید

به خشکسالی تاریخ مان چوبارانید

فداشدم به لبانت که جام جان افزاست

فدای سروسهی قامتی که "رضا"ست

چه تلخ وشب زده درانزوای تکفیرم

چنان که ازغم چشمت زجان خودسیرم

بیاومعجزه کن،ای فراترازاعجاز

درانزوای قفس٬ ای بشارت پرواز

بزن که تیشه چشمت ٬مرابه خاک انداخت

دوچشم تان به سرمن هوای تاک انداخت

بزن که چشم خمارت خراب جام شراب

بزن که روبه سقوطم، گذشته ازسرم آب

زابررحمت تان حیف دورماندم باز

ازآتش غم تان درتنورماندم باز

خدانگویمت ای جان٬ فراترازآنی

توایزدی، تورضایی، توجان جانانی

شماطلوع  خدایی، بتاب وروشن کن

به پرتوی توفروزان شبان میهن کن

بمیردآن که دمی منکرخداباشد

نباشدآن که به جز بنده ی رضاباشد

چوخاک پای شماسجده گاه ایران است

جهان فدای خدایی ٬که شاه ایران است

خجسته موعددیداریار ومعبوداست

بیاکه می رسداکنون همان که موعوداست.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم  | 

<