">
چهاردهم امرداددوهزاروپانصدوشصت وشش شاهنشاهی
مادرس سحردرره میخانه نهادیم
محصول دعادرره جانانه نهادیم
درخرمن صدزاهدعاقل زند آتش
این داغ که مابردل دیوانه نهادیم
دردل ندهم ره پس ازاین مهربتان را
مهرلب اوبردراین خانه نهادیم
چون می روداین کشتی سرگشته که آخر
جان درسرآن گوهریکدانه نهادیم
درودبرشمادوستان عزیز! سروده یی راکه درپایین ملاحظه می کنید ٬حقیردو شب مانده به نوروزامسال-درحالی که تمثال مبارک اعلاحضرت درسفره هفت سین مقابلم قرارداشت- درقالب یک مثنوی صدبیتی سروده ام .درحالی که به بهاری دیگری فکرمی کردم که بیهوده ازراه رسیدوبهارمیهن مان هنوزدرغربت حضوردارد٬این شعر٬مانندهمیشه تقدیمی کوچک و برآمده ازدلی ست به درگاه ذات همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی وشگفتاکه همیشه هنگام سرودن شعری برای ایشان احساس می کنم ٬واژه کم می آورم باوجودی که درزمینه شعرادعایی ندارم ٬اماباورنمی کنم حتابزرگ ترین شاعران وادیبان روزگاربتوانندسروده یی درخوروجودمبارک شهریارخوبان رضاشاه دوم بگویند٬به هرصورت آن چه دروسعم بوده روی کاغذآوردم ٬بااین امیدکه زودتربازگشت ایشان رابه کهن میهن مان ایران شاهدباشیم :
نازنینا٬دردل شب بهرپابوس آمدم
من امیدلطف دارم گرچه مایوس آمدم
سرورا٬من خاک پایت ٬بنده یی بی مدعا
نقطه یی موهوم درحجم غریب ناکجا
خط خطی شد دفترم٬ نام توراپنهان کنم
سرخمیدم تافدای دست هایت جان کنم
شاه رو در روی چاکر٬شاه رویاروی ماست
پیش روی دیده هامان جنت ومینوی ماست
گرچه ماخامش ٬ولی نام بلندی برلب است
آفتابی مشرقی ٬پایان این غمگین شب است
نازنینا٬ماهمه حمدوسپاست گفته ایم
شعرشیوایی به پای شاخه یاست گفته ایم
نازنینا ٬نورتوشعرمرادربرگرفت
آن سترگ ایمان تورنگ غزل دیگرگرفت
توهمان یکتا٬همان مردی که می آیی زدور
توهمان بیت الغزل٬ لبریزازمعناوشور
کاش امشب کشته ی لبخندماهت می شدیم
کاش دلزخمی ازآن تیرنگاهت می شدیم
وارث شعروشعوری٬ وارث ایران ما
خط زدی برقلب ما٬امضاشده ایمان ما
ای زفضل کبریایی تو مادیوانه ات
کاش صاحب خانه برگردی تودرکاشانه ات
قامت من خم شده زیرسم اهریمنان
کوبه کو٬منزل به منزل٬ ازتومی پرسم نشان
سرورا!شاهنشها!کی می رسی ؟ماخسته ایم
عمرمان تاراج شد٬مامفلس ووارسته ایم
نازنین برگرد٬ای ناجی بیاویران شدیم
درحصاراین ستم کاران دون زندان شدیم
توخدایی دروجود آدمی رویت شدی
صاحب ایران٬ چراتوراهی غربت شدی؟
توالاه عشق٬ توپروردگاری بی نقاب
توبتی افسانه یی ٬همچون خدای آفتاب
چشم هامان معبرت برچشم هامان پاگذار
تاشکوفددرهوایت قلب تنگ بی قرار
سطرسطردفترم لبریزنام سبزتوست
صف به صف سرهابه کرنش درسلام سبزتوست
ای بلندآوازه ٬ای شیرازه ی ایران بیا
برکویرخارزارتفته چون باران بیا
این همه تن درهوایت جان فشانی می کنند
جان وتن قربانی آن یارجانی می کنند
توحدوث حق نشسته برزمین خورشیدوار
آفتاب روشن امیدواران درحصار
پاره کن ابرسیاه ظلمت وبیرون بیا
رود رویایی به شام خسته ی هامون بیا
صاحب دل هاتویی ای منتهای روشنی
شاه بیت شعرمایی٬ افتخارمیهنی
ای بلندای حضورعشق دردنیای ما
ای تونوح ناخدابرپهنه ی دریای ما
یوسف گم گشته درویرانه ی کنعان ما
تیرمژگان تو زدصد رخنه درایمان ما
هیبت فرعونیان بشکن٬ کلیم الله شو
درشب دیجوردین باور٬عزیزا ماه شو
ای مسیحا٬مرده گان رابانسیمت زنده کن
بانگاهت مهررادرآسمان تابنده کن
درشکوه چشم هایت مااوستادیده ایم
درمزامیرکلامت صدمعمادیده ایم
توفقط رمزحقیقت٬ توفقط معبودما
تویگانه ناجی ویکتای ما٬موعودما
درسکوت موحش کاشانه بغضی درگلوست
درصدای هق هق خاموش مان(شه)آرزوست
شه بیا٬بیغوله تاریک را آبادکن
دست های خفته درزنجیرراآزادکن
مابه ژرفای نگاه روشنت دل بسته ایم
مابه جزنام توازهرچیزدیگرخسته ایم
نازنین امشب به شوق چشم هایت مرده ام
ازشبم خون می چکداززخم توآزرده ام
نازنیناکشته یی ماراشبی باجام خویش
نوش بادت٬ کرده یی برقلب مان هم نوش ونیش
ناز ازتو مانیازآلوده بردرگاه تو
کاش خون مان بریزد درعبورازراه تو
نازداری نازنین تقصیرچشمان تونیست
کو سخن گویی که درخلوت غزل خوان تونیست؟
نازنین امشب به دامان شماافتاده ام
من به خاک پای تان هرروز وشب جان داده ام
نازکم کن نازنین ماراپریشان ترنکن
دفترصدپاره ی ماراتو ویران ترنکن
نازازچشم شما٬ماسجده درپایت زدیم
پیرهن ازتن دریدیم وبه دریایت زدیم
نازتان ای نازنین مارابدعادت می کند
دروطن ماراهوایی سوی غربت می کند
نازنین نازشماباماچه بازی می کند
بربلندای کرامت یکه تازی می کند
نازنینانازچشمانت مرادیوانه کرد
مستی چشمت مراباخویشتن بیگانه کرد
نازنینانام تان درشعرمن تکرارشد
روبه روی چشم تان هربیت من بردارشد
نازنینا٬نازنینا٬خون من برخاک ریخت
اشک حسرت ازنگاه مرده ام غمناک ریخت
شعر وجان قربانی ات ای وارث اورنگ نور
ازطلوع چشم توجان هاگرفته رنگ نور
نازنینا٬خاک سارت پشت دربارانی است
زخم محنت برتنش غمگین ازویرانی است
نازنینابنده ات درانتظاررخصت است
بسته درهاروبه رویش درکمین فرصت است
پشت دراین پاپتی می لرزدازسرماغریب
این غریبی که گذشته ازفراز و ازنشیب
پشت درنام شماراهی تلاوت می کند
نازنینا ٬ازشب وظلمت شکایت می کند
کی می آیی وسعت بی انتهای آفتاب؟
زاده ی آبان٬ خدای نور٬رب النوع آب
نازنینامن شمارادربهاران دیده ام
خویش رادرپای تان زاروپریشان دیده ام
نازنینانازچشمان توایمانم گرفت
بغض بی هنگام تنهایی گریبانم گرفت
نازنینا٬نازنینا٬نازنین ترازتونیست
جزتوای زیباترین٬ میراث دارعشق کیست؟
خم شدم درزیراین رگبار٬دررابازکن
نازنین ٬شعرسحررادرشبم آغازکن
نازنین بگشای درتاسجده درپایت زنم
بازکن درتاهزاران بوسه برپایت زنم
بازکن درراکه من امشب شرف یابت شوم
تاکه درپایت بمیرم ٬مست وبی تابت شوم
بازکن ٬بگشای در ٬جانم بلاگردان تو
هستی وعمرم ٬فدای گردش چشمان تو
بازکن درراشکستم زیرباران نازنین
بازکن دررابه پابوس آمدم ای بهترین
آمدم تاجان خودتقدیم چشمانت کنم
تاوجودم رافدای نوروایمانت کنم
آمدم درمسلخ چشمت بمیرم نازنین
آمدم رنگ الوهیت بگیرم نازنین
بازکن دررابه رویم شهریارا٬بنده ام
نام زیبای تورادرسینه دارم زنده ام
زنده هستم چون که برمن سایه گسترمی شوی
نازنین ٬دردفترمن شعردیگرمی شوی
شعربی پایان ٬به پایان آمدم بگشای در
جان ندارم خیس باران آمدم بگشای در
آمدم شعربلندی نذرابرویت کنم
صدغزل واره فدای چشم آهویت کنم
آمدم تاخویش رادرچشم مستت گم کنم
تاسر وجان غرق درسکرشراب وخم کنم
نازکن ازنازچشمت یک جهان دیوانه شد
مهرومه باچشم شهلای شماهمخانه شد
بازکن دررا٬گدایی پشت درافتاده است
بی کس وتنهابه شوق چشم تان جان داده است
بازکن درنازنین ٬من سوختم خاکسترم
بازکن درمن به شوق دست هایت پرپرم
آمدم تانازنین امشب تماشایت کنم
تامه وگردون فدای چشم زیبایت کنم
آمدم تاخاک پایت سرمه ی چشمم کنم
بازکن درراکه رفته روح وجانم ازتنم
نازنینا٬دردل شب بهرپابوس آمدم
من امیدلطف دارم گرچه مایوس آمدم
ناامیدم گرچه عکست توی قابی روبه روست
گرچه می دانم همه داروندارمن زتوست
ناامیدم گرچه چشمت روبه روی دیده است
گرچه مهرچشم توتابی کران تابیده است
غصه دارم نیستی شاهاتودرکاشانه ام
گشته دیگردیوخون آشام صاحب خانه ام
ساحل آرامشی امابه گردابیم ما
گرچه رویای شگرفی حیف درخوابیم ما
روبه روی چشم تان باگریه صحبت می کنم
بغض دارم نازنین٬ دارم شکایت می کنم
پادشاهاشرم دارم ازشکوه نام تان
شرم دارم ازنگاه مبهم وآرام تان
شرم دارم جان مان قابل به دربارتونیست
چشم هامان لایق هرصبح دیدارتونیست
آفتاباپیش توماظلمتی دیرینه ایم
بغض حسرت درگلوفریادغم درسینه ایم
تواگرچه روبه سومان پرتوافشانی کنی
گرچه بانازنگاهت دیده بارانی کنی
بین مادریاست یاراموج های بی کران
ماغریب افتاده دراین سرزمین بی نشان
پادشاها٬ شهریارا٬سرورا٬ماخسته ایم
درقفس مرغی خموش وبال وپربشکسته ایم
آشیان ویران شده شاهابیاسامان بده
رنگ صبحی برشب ظلمانی ایران بده
اشک می ریزم ولی افسوس پایم بسته است
صدغریو وناله اماحیف نایم بسته است
برلب خشکیده مان افسوس یک لبخندنیست
برسرعهدخودش حتاکسی پابندنیست
درخیالم بوسه برشعرنگاهت داده ام
دل به رویای شکفتن درپگاهت داده ام
شهرخاموش وشبم چون بختکی برسینه است
زخم شعرت ٬نقش خونین برتن آیینه است
نازنینا٬خانه غرق خون سرو ولاله است
جای آوازی به لب٬ درسینه هامان ناله است
روی درروی نگاهم عمرمن طی می شود
پادشاها موسم دیدارتوکی می شود؟
خانه خاموش است یارا٬خانه بی صاحب شده
پنجه های دیو برمیراث تان غاصب شده
درخیالم نقش تان بربوم دل ترسیم شد
شام تیره درقدم گاه سحرتسلیم شد
یک صدای آشناخاموشی شب راشکست
نورسبزی ظلمت وارونه ی شب راگسست
مژده داردآسمان خورشیدپیدامی شود
روح تاریکم کنون مفتون وشیدامی شود
اشک رابردار ازگونه ٬مسافرمی رسد
صاحب دفتر٬غزل٬ امروزشاعرمی رسد
آن غرورمیهنم امروزازره می رسد
بانگ برزدآصفی اکنون که آن شه می رسد
شاهزاده ٬سروبالا٬روبه سوی مابیا
برلب خشک وخموشم ای زلال آوابیا
شهرراآذین بکن ٬شهزاده داردمی رسد
آن سهی سرو بلندآزاده داردمی رسد
شهریارامروزپادرخاک ایران می نهد
شاه شاهانم قدم برچشم هامان می نهد
آن پری پیکر٬طلسم تیره شامم راشکست
تار و پود دیو و دد راعاقبت ازهم گسست
شب گذشته ٬دیومرده ٬موعد دیدارشد
جان بیداران فدای قامت دلدارشد.