">
چهارم اسفنددوهزاروپانصدوشصت وشش شاهنشاهی

ماه اسفندروبه پایان است وسالی دیگردرانبوه غم واندوه داردباماوداع می کندتاسالی دیگر وداستانی دیگر.امیدقاطع ملت این است که سال هشتادوهفت، سال پیروزی نوربرتاریکی باشدوملت دربندزندان ولایت فقیه،زندانبانان سیاه دلی را-که حدودسه دهه است کابوس شان برسرمان آوارشده -به قعردوزخ بفرستندتادرسایه آزادی وحضورمحبوب ومعبودملت مان، آن شهریارمهربان وآن بیکرانه ترین ذات مقدس وهستی بخش،پرتوخویش رابرایران بتابانندتامیهن مان دوباره سرافرازی گمشده اش راتجربه کند.درآستانه سالی نو،مطابق معمول همه درگیروداررسوم مطبوع نوروزی هستندوعلارغم تمام سرکوب های اجتماعی می خواهندخودرابرای لحظه هایی شادآماده سازند.من اماهرچه می کوشم نمی توانم خودم رادراین شادی هاسهیم کنم زیراپیوسته دراین تفکرم:"پادشاه ایران٬ نوروزدیگری رادرغربت می گذرانند"ازاین اندیشه گریزی ندارم وباوردارم بسیاری ازایرانیان نیزهرسال رادرحسرت طلوع "خورشیددرتبعیدایران"ذات ملوکانه اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی می گذرانند.آن حضرت بی آنکه خم به ابروآورندهرسال پیام شادباش نوروزی رابه ملت ایران مرحمت می کنندوماهرگزوهرگزنمی دانیم درآن قلب مبارک چه می گذردوشایدهم برای این دانستن تلاشی نمی کنیم.جان نثارسروده زیررابه خاک پای آن پادشاه بزرگوار،اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی پیشکش داشته ام درحال وهوای همیشگی انتظارنظاره آن رخساره دلربا،باشدتانوروزآینده رادرسایه فره ایزدی معظم له پای هفت سین مان بنشینیم:
بیست وششم بهمن دوهزاروپانصدوشصت وشش شاهنشاهی

هنگامی که به سراپای میهن مان نگاهی ساده،بی غرض وبی آلایش بیاندازیم،جزغم واندوه ونکبت چیزی خودنمایی نمی کند.ملت ایران بعضن ناامیدندوتعدادی که روح آزاده تری دارندیادربندهستندویامحکوم به تبعیدویادرخلوت غمناک خودمی اندیشندکه چه بایدکرد؟باورداریم که ایران هنوززنده است اماانسان غریبی رامی ماندکه درتوفان وگردباد،به دشواری چشمان خودرابازنگاه داشته است.
آیاتاکنون اندیشیده ایم،هردردی رادرمانی است ودردمیهن مانیزبی درمان نیست.امروزه باپیشرفت علم ریشه سخت ترین بیماری هاحتابعضی مواقعی" سرطان" رانابودمی کنند.آیاریشه ملایان، بدخیم ترازسرطان است؟
برای رسیدن به آزادی- که درپرتوآزادی بتوان حکومتی دلخواه وموردقبول اکثریت ملت ایران راپایه گذاری کرد-نیازبه دومرحله مهم داریم:
1-اتحادویکدسته گی مبارزین برای مقابله بااهریمن ضدمیهنی حاکم برایران.
2-کوتاه کردن دست این افرادنالایق ازصحنه حکومت ومقدمه چینی برای برگزاری یک رفراندوم آزادبرای تعیین حکومت آینده.
تردیدی نداریم که مرحله یکم نیازبه یک رهبردارد.سالیانی برسراین مهم،درمیان تشکل های اپوزیسیون ،جدال برقراربود.به گونه یی که برای عده یی تصوراین بودکه شایددریک رفراندوم مردمی برای تعیین شکل وساختارحکومت،دربرابرحدودچهل میلیون ایرانی قادربه رای دادن،حدود چندصدنفرگزینه برای رهبری آینده ایران وجودداشته باشند.ازسوی دیگر،بسیاری ازچهره های شاخص اپوزیسیون بنابه بسیاری ازدلایل -که شایدبارزترین آنهاخطرات وسنگینی چنین مسوولیتی بوده- ازپذیرفتن آن سربازمی زدندوبه قولی مایل نبودندچنین مسوولیتی رابرعهده گیرند.
پاییزامسال، درلحظه یی تاریخی وسرنوشت ساز،خورشیدفروزان میهن مان آن طلعت هماره نویدبخش وآن ذات بی پایان وکبریایی،پادشاه عالیقدرایران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی این مسوولیت مهم،حساس وپرمخاطره رابردوش مبارک گرفتندوبدینسان، سوسوی لرزان امیددرقلب ایرانیان،به طلیعه روشنی بدل شدتاپیکرستمکاران چیره برمیهن رابه لرزه درآورده وچشم این شیاطین نابه کارراکور ونابیناسازد.
ملت ایران امروزبه جدامیدواراست تادرآینده یی بسیارنزدیک ،سایه های جهل واسارت کنارروندوآفتاب حقیقت وآزادی درآسمان ایران جلوه گرشود.
جان نثاراین سروده ناچیزراکه درقالب غزل مثنوی سروده ام٬به خاک پای آن ابرمرداستواروهماره برقرارایران، شهریارخوبان، شاه شاهان اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی تقدیم می دارم:

ماه بهمن ٬ماهی که میهن مان بربادرفت.ماهی که ویران شدیم ماه سیاه دربه دری ٬ماه وداع باشکوه واعتبار واقتدارمیهن مان.ماهی که دیوبرمسندنشست .ماهی که جنبش شوم بی وطنان٬ باکمک نادانی عده یی ودخالت دست سیاه بیگانگان ٬عاقبت چیره شدتا مملکت رادرسرپنجه های قدرت خودبگیرد ودرگذرسالیانی ٬آن رابه ویرانه غم انگیزی مبدل سازدکه دیگر هرکسی نام ایران رابشنودتنها ترور٬خشونت٬خون ریزی وسرکوب رابه خاطرآورد٬نه آن تاریخ بلندوپرشکوه را ونه فره ایزدی را...هیهات که چه گونه یغماشدیم وچه ناجوانمردانه به خاک سیاه مذلت نشستیم.
سروده یی راکه درپایین می بینید٬مروری است برمصیبتی که دربهمن پنجاه وهفت برسرمان آمدودرواقع آن رخدادشوم ونتایج اسف بارش برای ملت وهمچنین نگاه حقیربه غم سفرکردن پادشاه بزرگ وجاودانه ماآریامهرفقیدودرپایان نیزانتظاربی صبرانه عاشقان وطن برای بازگشت غرورآفرین آن یگانه افتخارایران وتنهامیراث دارفره کیانی شاه خوبان اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی ٬همان داناوقادرمطلقی که جان وجهانم به فدای خاک پای ایشان باد.
ضمن تسلیت پیشاپیش به تمام هم میهنان آزاده ٬به مناسبت فرارسیدن دهه شوم بهمن ٬این مثنوی سروده رابه خاک پای ذات مبارک اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی پیشکش می دارم:
تمام باغ شبی غرق شعله شد دیدی

اختلافات درونی ومعضلات پیچیده اپوزیسیون ٬درطی قریب به سه دهه گهگاه این پرسش هارابرای ماایجادمی کرد:بااین همه تفرقه و"منیت "های حاکم برجنبش های مبارز٬راه به کجاخواهیم برد؟بالاخره کی دست ازاین "من"اهریمنی برخواهیم داشت وبه "ایران"خواهیم اندیشید؟عاقبت درچه زمانی پرده های جهل خویش راکنارخواهیم زد٬تاخورشیدنمایان گردد؟درسال هایی که رفتندو ذهن مبارزین ودلباختگان وطن ٬بااین پرسش هادرگیربود٬عده یی نیزخواسته وناخواسته آب به آسیاب رژیم اسلامی ریخته وبرچنددستگی هادامن زدند.دل سیاه سردمداران ضدایرانی رژیم ٬همواره به این مساله خوش بودکه اختلاف وچندگانگی اپوزیسیون ٬گره یی نیست که بادست بتوان آن رابازکردو...درمهرماه امسال آرزوی شیرین وطولانی هواخواهان آزادی به تحقق پیوست تاهمگان باورکنیم این آرزودست یافتنی بود.آن زمان که ذات همایونی شاهنشاه ایران رضاشاه دوم برای "پرچمداری پیغام آزادی ایران" اعلام آمادگی فرمودند٬آزادگان وحقیقت طلبان٬ ازهرفرقه ومسلکی درصف حمایت از"پرچمدارومشعل دارمبارزه برای نجات ایران "پیوستندو نورامیدتازه یی درخشیدن گرفت که بی نهایت منتظریم تابه طلعت فروزان حضورحضرت دوست ٬درکهن میهن مان بیانجامد.حقیر درهمین حال وهوا سپیدسروده یی رابه پیشگاه کعبه وآمال عاشقان میهن ٬پادشاه خوبان وشهریاردلیرایران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی تقدیم کرده ام:
بيتبسمی تازه ميگذرند،لحظه های تنهایی

سال ۲۰۰۷میلادی نیزسپری شد٬سالی جدیدازراه رسید٬ملت هنوزدربندیک رژیم سرکش ونامردم گرفتار است ومعبودمان همچنان درتبعیدی تلخ.به راستی که درچنین شرایطی ٬حتافرارسیدن سال جدید٬رنگ ورویی ازتازگی وشادابی نداردوبی حضورحضرت دوست٬ ایران مان چه پژمرده می نماید...آنچه سال هاست ذهن مارابه خودش مشغول می سازد٬دغدغه سرانجام وطن است واینکه چه خواهدشد؟آیادراین سراشیب خودخواسته یی که افتاده ایم واینکه عنان امورمان اکنون در دست ناهالان وجانیان بنیادگرا قراردارد ٬عاقبت میهن وپایان بازی٬ آیا باختن تمام حیثیت ایرانی وسقوط کامل ایران درسایه رویای شوم خمینی جلاداست که درذهن خود٬جهان یکپارچه اسلامی راترسیم می کردوبرای خاطراین امر٬میلیون هابیگناه را ازدم تیغ خودگذراند؟آیاممکن است این بحران یابهتربگویم این بازی به سودکهن میهن عزیزمان ایران تمام شده ورژیم ملایان سرنگون گردد؟باتصوراین مهم٬همیشه یک "نام" رادرنظرمی آوریم :"نجات دهنده" وبه راستی این نجات دهنده٬ چه کسی می تواندباشد؟همان ابرپادشاه هماره برقرارایران ٬آن یگانه یی که دست خورشیدبه دامان شکوه وجلالتش نمی رسد٬آن مردبی تکرار اهورایی که تنهابه دستان مبارک "او"ست که ایران عزیزمانجات یافته وازیوغ ستمکاران اهریمن رهایی خواهدیافت...آری شاه خوبان رضاشاه دوم پهلوی.
باآنکه همیشه گفته ام واعتراف کرده ام وجودهمایونی وذات کبریایی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی ٬هرگزازثناگویان بی ارزشی چون حقیر٬خرسند نمی گردند.امامعذورم ازبیان سخن دل که قطعن زبان حال میلیون هاقلب تپنده ایرانی ست.به قول خواجه شیراز:
دست ازطلب نداریم تاکام دل برآید
یاتن رسدبه جانان یاجان زتن درآید
بشکاف تربتم رابعد ازوفات وبنگر
کزآتش درونم دود ازکفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوندوحیران
بگشای لب که فریاد٬ازمرد و زن برآید
جان برلبست وحسرت دردل که ازلبانش
نگرفته هیچ کامی جان ازبدن درآید
سروده ناچیزبنده راکه درقالب مثنوی سروده ام وبه پیشگاه پادشاه ایران زمین٬ اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی تقدیم داشته ام درپایین ملاحظه کنید:
معاشران گره اززلف یاربازکنید
شبی خوشست ٬بدین قصه اش درازکنید
حضورخلوت انس است ودوستان جمعند
وان یکادبخوانیدودرفرازکنید
هرآن کسی که درین حلقه نیست زنده به عشق
بر اونمرده به فتوای من نمازکنید
این روزها٬شوروشوقی بازمردم رافراگرفته است ٬تکاپوی برگزاری شب یلدا٬درکنارخویشان وعزیزان.ملت مااین روزهادراندیشه شب یلداست.درازترین شب سال که درواقع به استقبال زمستان می رویم و واپسین فصل سال رامی آغازیم .برای آنهایی که پابندبراصالت های ملی هستند-نه افرادی که عادت وارسنت های کهن وارزشمندایرانی راتکرارمی کنندوبیش ازتکراری هرساله -والبته مسرت انگیز-لحظه یی برآن تامل نمی دارند٬ازراه رسیدن شب چله٬فرارسیدن نوروزباستانی وتمام مناسبت های خجسته ایرانی ٬شادی انگیزنیست.زیرامابه تلخی واقف هستیم معبودونورچشم مان ٬نزدیک به سه دهه است غربتی سنگین برروزوشب آن حضرت وبستگان جلیل القدرشان تحمیل شده است.شب یلدای امسال نیز٬چون سایرشب های یلدا٬برای پادشاه فرزانه ایران ذات اقدس ملوکانه رضاشاه دوم پهلوی ٬دردیاری بیگانه سپری می شود.درمیان مردمانی که بنابرفرهنگ وآداب خودقادربه باوراصالت های ملی مانیستندوهیهات آنکه زیروبالای هستی فدای یک گوشه چشم اوست٬ سی امین یلدارادرتبعیدمی گذراند.این سپیدسروده ی برآمده ازجان رابه خاک پای اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی ٬آنکه چشمانش قبله گاه خداونداست ٬پیشکش می دارم:
چشم های یلدایی بی آغاز
که ازسرچشمه نگاه تان
هزاران ابر٬اندوه خدا
به میعادشکفتن می رسند
این چندمین یلدایی ست که درغربت خورشید
صبحی دوباره رابه تماشا می نشینید؟
یلدای شب شکن
ای مژده دوباره باورآفتاب
درآفاق اندیشه ها
اکنون به کدام سرانگشت اعجاز
پیام آورهزاران هزارفردای روشن تاریخ می شوید؟
ای نگاهت ٬نگاه بان ریشه های روییدن
ماراازوسوسه پلک زدن هایت گریزی نیست
وقتی دررازهرنگاهت
خجسته ترین بشارت بیداری باغ پنهان است
یلداترین نگاه شب آلود
آیابه پیشوازچشم شماامشب
شرفیاب خواهم شد؟
دربسترستاره خیزنگاه تان
پیغمبران اثیری، به معراج ماه رسیدند
تاجبرییل چشمان خیس تواندکی
ازآیه های شگرف آفتاب تلاوت کند
یلدای بی کرانه ی لبریزتلالو
بی روشنای چشمان شاعرت
درثانیه های سکوت شبانه شکستیم
کی می آیی؟
واژه هاازبیم عبورشب پرستان
دیگررنگ به چهره ندارند
درمنتهای دیجوری این دیرخرابه
ستاره باران چشم شماست که دفتردلتنگی ام را
ازانبوه باغ وبهاروبنفشه رنگین می کند
شاهزاده ی اشعارشبانه
دورازابدیت چشمان شما
اسیرازدحام پوسیدنیم
باگلویی لبالب ازشرنگ بغض های نشکسته
خلوت شبانه، بی مستی چشمانت
شوکرانی ست مکرر
بی سایه سارچشمان روشن تان
سایه هابرقامت توهم من پیچیدند
دورازنگاه شهرآشوبت
شهرمن آبشخورعابران ظلمت است
که عاصیانه٬ کورسوی هرکلامی راتازیانه می زنند
یلدای بی سرانجام مرا
جزدریچه چشمان شما
راهی به روشنای مشرقی طلوع فردانیست
شاهزاده شعروشکوه وشکفتن
درظلمت غریب نگاهت
پروردگارانی شب زده خفته اند
لابه لای زنجیرناگزیر یلداهای عمرم
تنهابه ایزدروشنی امیددارم
که شهامت خلقتی دوباره را
درلایتناهی نگاه تومی بیند
خدایی که ساعتش را
باساعت چشم توتنظیم می کند
خدایی که درخمارخانه چشمانت
مست ازفتح قله های آفرینش
شیطان شوم شهرمرا
به انزوای مطلق تاریخ می برد
خدایی که باهربارپلک زدن تو
تولدی دوباره راتجربه می کند
خدایی که می داند
بی نگاه تواگرباشد
حتادرذهن زلال ملایک
رنگی ازجبروت خداوندیش نیست
...بادست های یخ زده
برپیکربرهنه شب می نویسم
خورشیدازپشت نگاه توطلوع خواهدکرد.
سی ویکم اردیبهشت سال هشتادوهفت خورشیدی٬تجمع میدان بیست وچهاراسفند(میدان انقلاب)رافراموش نکنیم.
خیال نقش تودرکارگاه دیده کشیدم
به صورت تونگاری٬ ندیدم ونشنیدم
اگرچه درطلبت هم عنان بادشمالم
به گردسروخرامان قامتت نرسیدم
بابه جنبش درآمدن نهضت های اپوزیسیونی ودست اتحاددادن گروه هاوتشکل ها٬برای پذیرش ذات ملوکانه شاه شاهان رضاشاه دوم پهلوی به عنوان رهبروپرچمدارپیغام آزادی ایران٬ نورامیدی درقلب ملت درخشیدواین احتمال علمی وقوی رادرذهن هاپررنگ ترساخت که حکومت عمامه داران جنایت پیشه به سه دهه نخواهدرسیدومعبودبه زودی بازخواهدگشت...تااین جاهمه چیززیباووامیدبخش است٬ امامایل بودم نام این پست را"یک خنجرویک سروده" بگذارم ٬خنجری که همواره حقیررا-وگمانم هرایرانی بیداروپاک اندیشی را-رنج می دهد٬بزرگ منشی وروح بلندآن حضرت و وسعت بیکرانه قلب نازنینی است که درسینه صاحب ملت وپادشاه غربت نشین٬ اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلویمی تپد.به این نکته بایدبادقت توجه کنیم:ایشان پس ازآن همه ناملایمات وآن همه ناسپاسی های ماملت وهمچنین کاهلی هاویاهتاکی هایی که ازجانب برخی گروه هاوتشکل های اپوزیسیونی دیده اندبازهم بالطف کبریایی خودقلم عفوبرخطاهای مان کشیده وسنگین ترین مسوولیت تاریخ راپذیرفتند.بااندیشیدن به چنین حقیقت تکان دهنده یی٬ هرثانیه خنجری مهلک برقلب انسان فرومی رودوتنهاسربه تعظیم خمیده ولب به ستایش این ابرانسان بی مانندواین وجودبی مثال ویگانه گشوده می شود.غزل زیررا٬چاکروپابوس ایشان دیگربار٬دروصف آن ذات اقدس کبریایی سروده ام وصمیمانه به پیشگاه حضرتش تقدیم می دارم:
اين جا نميمانم آري، شهري كه باران ندارد
بایدصدایت کنم من ٬این درد درمان ندارد
از تك درختان باغم٬ افسوس برگي نماندهست
ویرانه ی خانه فصلي، غير از زمستان ندارد
باور ندارم زماني، يك سايه اين جا گذشتهست
اين كوچهها ردپايي از نسل انسان ندارد
چيزي نگفتيم و از ما حتا غزل را گرفتند
اي قوم !هرگز گناهي اين گونه تاوان ندارد
فردا كه ميآيد از راه، تصويرمان هم شكستهست
اين فتنه رحمي به حال آيينههامان ندارد
نامت شكوه زمان است،شاها ميآيي به شهرم
هر كس كه باور ندارد، ميدانم ايمان ندارد.
سی ویک اردیبهشت سال هشتادوهفت خورشیدی ٬تجمع میدان بیست وچهاراسفند(میدان انقلاب)رافراموش نکنیم.
سی آبان دوهزاروپانصدوشصت وشش شاهنشاهی

ازآن ساعت که دربرنامه" میزگردی باشما"،وجودمقدس وذات مبارک همایونی رضاشاه دوم پهلوی-جانم فدای خاک پایش باد-آن جمله تاریخ سازوکلیدی رابیان فرمودند، تمام ملت وبندگان حقیردرگاه کبریایی آن حضرت ٬به وجدآمده ودرسطحی وسیع وساختاری همه جانبه دست به حمایت ازپرچمدارفرهیخته آزادی ایران ،اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی زدندواین امرنه تنهاشامل خیل گسترده عاشقان وفداییان معظم له می شدکه حتامخالفین آیین شکوهمندسلطنت رانیزدربرمی گرفت٬ درحقیقت تمام مبارزین راه آزادی ایران یکدل ویکصدا رضاشاه دوم پهلوی را"بزرگ پرچمدارآزادی ایران" نامیدند. چاکرناقابل دربارایشان –که ثانیه یی ازیادذات همایونیش فارغ نیست-قلم برداشت تاچندسطری رابه عشق معبود،سیاه مشق کند،به شوق آن یگانه محبوب ایران که عظمت وجودبی کرانه اش،خداوندان عالم رابه دست بوسی اش فرامی خواند.آری حقیر قلم دردست گرفتم تاباردیگرسروده یی ناچیزرابه خاک پای همایونی اعلاحضرت پیشکش دارم.غزل تقدیمی رادرزیرملاحظه می کنید:
مرغ دل، در طلب چشم تو آرام گرفت
از لبان تو به قدر غزلي كام گرفت
تو كه ترجيع غزل، نغمه موزون دلي
شعر ما از تو فقط درسي از ايهام گرفت
شاهكاريست ولي نقش نگاهت صنما
همهي هستي ازين نقش تو الهام گرفت
گيج و حيرانم و كو آن كه نشد مست ولي
از نهانخانهي چشم تو شبي جام گرفت
پيش چشم تو همه هستي عالم چه بهاست؟!
هر چه زيباست ولي، از نگهت وام گرفت
بيتو ما دفتر تاريك پر از هذيانیم
با حضور تو فقط دفتر ما نام گرفت
قلب ما از قدم ديو به خود ميلرزید
باز با نام شما اين تپش آرام گرفت.
سی ویک اردیبهشت سال هشتادوهفت خورشیدی٬تجمع میدان بیست وچهاراسفند(میدان انقلاب)رافراموش نکنیم.

ای همه شکل تومطبوع وهمه جای توخوش
دلم ازعشوه شیرین شکرخای توخوش
شیوه ونازتوشیرین خط وخال توملیح
چشم وابروی توزیباقدوبالای توخوش
درره عشق که ازسیل بلانیست گذار
کرده ام خاطرخودرابه تمنای توخوش...
روز و روزگارهرمیهن پرستی٬ بی تردیدبایادآن موعوددرغربت ومحبوب قلب های پاک وپروردگارآنهایی که خردراچراغ راه خودکرده اند٬می گذرد.
اکنون ایران ٬کهن میهن آریایی ماحاشا٬سراپای پیکرش رالجن آلوده کردندومشتی جنایت پیشه ی دون مایه٬ ازکاشانه ی دیرین ویرانه ساختندوافسوس ایزدما-کسی که هستی ماتقدیمی کوچکی ست به زیرپایش-ابرمردیگانه وپادشاه بی همتای ایران٬فرزندخلف شاهنشاه فقیدآریامهرمحمدرضاشاه پهلوی خدایگان میهن٬اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی -جانم فدای نام بزرگش باد-همان صاحب وپدرایران نزدیک به سه دهه است٬ درتبعیدی سخت وطاقت فرساسپری می کنندوهمچنان چون سروی صبور٬جزعشق به میهن وجزسخن ملاطفت آمیزخطاب به بندگان حقیرشان٬ کلامی ازآن حضرت نشنیده ایم.
غزل زیرسروده یی ست ناچیزوحقیرکه به خاک پای اعلاحضرت تقدیم داشته ام .اگرچه به نیکی می دانم خاطرمبارک معظم له٬ازاین دست دلنوشته های بی ارزش هرگزشادنمی گرددواگرچه آگاهم ازاین که اعلاحضرت همایونی ٬باذکر این اوصاف والقاب خرسندنمی گردند٬زیراآن حضرت درپیشگاه "کیان میهن" خویش رابرابرملت می دانند٬هرچندبزرگ منشی ایشان ٬چیزی ازحقارت وکوچکی ماکم نمی کند.
غزل رادرزیرملاحظه می کنید:
در كوچههاي چشمتان دارم شقايق ميشوم
من منتظر، بازيچهي دست دقايق ميشوم
نام تو را اي بهترين سرفصل دفتر ميكنم
من مژدهي ديدار را پيوسته باور ميكنم
راز نگاهت ماه من٬يك روز افشا ميشود
آن آفتاب مشرقي، اين بار پيدا ميشود
چشمان خيست را چرا از چشم ما كم ميكني؟
اندوه قلبت را فقط يك راز مبهم ميكني
من حتم دارم عاقبت ٬این بغض را گم ميكنم
این تیره شام کهنه را٬در روشنا گم ميكنم
با ما تو از غربت بگو٬ اين واژه را آواز كن
اين قفل در گل مانده را ٬با گوشه چشمی باز كن
برگرد تا باطل كني٬ اين فصلهاي سرد را
تا بشكني در چشم ما تك شاخههاي زرد را
تو قول دادي خوب ما ٬يك روز هجرت ميكني
آن خاطرات خسته را اين بار قسمت ميكني
باور بكن اين پنجره٬ با دست او وا ميشود
ايمان بيار اي تيره شب، خورشيد پيدا ميشود
اين جهل در خود خفته را روزی تو باطل ميكني
این کشتی سرگشته را٬راهی ساحل می کنی
اين خواب خرگوشي بدان ديري نميپايد ٬عزيز
آهنگ پاي شوم شب ديگر نميآيد ٬عزيز
غربت نشين آشنا ٬هر شب صدايت ميكنيم
قابل اگرباشدتورا٬جان رافدایت ميكنيم
شاهنشه خوبان بيا، برگرد اي آرام جان
عهدی ست مارا نازنين! ما ميپرستيمت بدان.
سی ویک اردیبهشت سال هشتادوهفت خورشیدی٬تجمع میدان بیست وچهاراسفند(میدان انقلاب)رافراموش نکنیم.

تهران-نهم آبان ماه هزاروسیصدوسی ونه خورشیدی
ملت ایران ٬درشور وشوق وصف ناپذیری هستند.همه درانتظارند.بشارت ومژده این ولادت بزرگ راحدودن نه ماه قبل ودرآستانه نوروزداده اندودرتمام این ماه های انتظار٬ملت تکه یی نمادین ازیک گهواره رابه شوق طفلی که درراه است یایک جفت کفش آبی به نشانه پسربودن نگاری که شهبانوآبستن بودند٬به محضراین بزرگ بانوفرستاده تادیگرباره ارادت وعشق صادقانه خویش رابه دربار وخاندان جلیل سلطنت ٬عرضه دارندواکنون درواپسین ساعات این انتظاربزرگ٬شوق توامان بانگرانی درچشم هرایرانی موج می زند:"خداکندشهبانوبه سلامت کودک شان رابه دنیاآورند." و..."آیااین بارخدای بزرگ پسری به دربارهماره جاویدسلطنت خواهدبخشید؟"٬جمعیتی انبوه بانگاهی مشتاق وعاشق تاچندین خیابان آنسوترایستاده اندوراه هابندآمده اند٬هنگامی که رادیووتلویزیون بامسرت ولادت رضا-نخستین فرزندپسرشاهنشاه بزرگ آریامهرمحمدرضاشاه پهلوی-رامژده می دهند:"کودک ومادر٬هردو درسلامت کامل هستند"٬سیل خروشان وسرازپانشناخته یی ازمردم به سمت درب بیمارستان هجوم می آورند تااگرلایق باشند٬جان خودرابه این وجودنازنین ونورسیده ببخشایند:
دوش ازجناب آصف پیک بشارت آمد
کزحضرت سلیمان ٬عشرت اشارت آمد
برتخت جم که تاجش معراج آسمان است
همت نگرکه موری باآن حقارت آمد
بیمارستان چهارراه مولوی(بنگاه خیریه مادران ایرانی) ٬غرق نورباران وچراغانی است ٬وقتی علیاحضرت شهبانوفرح٬بزرگ بانوی ایران زمین ٬طفل کوچک امابلندمرتبه خویش رادرآغوش گرفته وشانه به شانه پادشاه اعلاحضرت محمدرضاشاه پهلوی ودرمعیت سیل انبوه مردم مشتاق وعاشق٬ازبیمارستان خارج می شوند٬اشک شوق ازدیدگان این خیل کثیرومنتظران به آرزو رسیده راه می گیردوبرگونه های شان جاری می شود٬پس خداوندایران ٬ایران رادوست دارد که ذات بزرگ وبی انتهایش رادرشکل واندام این کودک نازنین ٬دربرابرچشم های ملت آشکارساخته و...
..........................
آری چهل وهفت سال پیش درچنین روزباسعادتی یعنی نهم آبان ٬دقایقی چندمانده به ظهر٬میراث دارفره کیانی ویگانه معبودایران پابه عرصه وجودنهاد.درچنین روزی ٬خورشیدباتمام تابناکی اش وباتمام وسعت بی کرانه اش قدم برچشم عاشقان ایران گذاشت واراده کرد٬تابخشی ازنورلایزالش رابه پهنه قلب ایرانیان ببخشاید٬ملایک مقرب آسمان سرهاراخم کرده بودندتابوسه بردستان کوچک این مهرفروزنده زنندوخدابراین خلقت شگرف خودمبهوت مانده بود.مابه راستی بایدهزاران هزاربارسپاسگزارباشیم ٬سپاسگزارخدایی که این گوهریکدانه واین ابرمردفرزانه واین معبودیگانه رابرای ماقراردادکه به حق سزاواراست که دار و ندارمان رابه خاک پای این معبودبی همتاپیشکش داریم ٬اگرچه ناقابل است.بی تردیدامروزنیز٬انتظاری ازهمان جنس اماباشدت و حدت بیشتر٬درقلب هم میهنان خانه کرده است٬انتظاربازگشت دوباره ی آن یگانه دلدارکه دیری است ٬ازستم بیگانگان غربت نشین گشته ولحظه لحظه مان تنهابه عشق آن شهریاروصاحب بی چون وچرای میهن سپری می شود٬آفتاب عالمتابی که طلعت حضوربی کرانش ٬بزرگ ترین آرزوی تک تک عاشقان ایران است :
برا ای آفتاب صبح امید
که دردست شب هجران اسیرم...
این روزبزرگ و وصف ناشدنی رانخست به پیشگاه همایونی معبود٬موعودوبزرگ پادشاه ایران وجودکبریایی وذات اقدس همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی-که جان ناقابلم فدای خاک پای شان باد-وسپس به محضرمادرگرامی معظم له٬علیاحضرت شهبانوفرح دیباپهلوی وخدمت همسرگرانقدرآن حضرت ،ملکه یاسمین اعتمادامینی پهلوی وسه فرزندبلندجایگاه ایشان، پرنسس نور٬پرنسس ایمان وپرنسس فرح دوم پهلوی ٬آنگاه به حضوربرادروخواهرآن وجودمقدس ٬شاهزاده علیرضاوشاهدخت فرحنازپهلوی همچنین به والاحضرت شهنازپهلوی دیگرخواهرمعظم له وتک تک خاندان و وابستگان جلیل سلطنت پهلوی ودرآخربه تمام ملت بیداروآگاه ایران٬ باتمام وجودشادباش وتبریک عرض می کنیم وصمیمانه ازخدامی خواهیم این وجودعزیزوبی مثال واین پادشاه بی تکرارایران را، هزارسال دراین دنیای خاکی برای مان نگهداردتادرپرتوذات همایونی ایشان ٬کهن میهن مان ایران جاویدوسربلندبماند.
جان نثار و سگ آستان همایونی ٬سروده ناچیزی رابه خاک پای آن پادشاه عالی مرتبه ٬تقدیم داشته ام. امیدکه حقارت واژه هاوکوتاهی چاکرشان رابه عظمت وجودلایزال وبی کرانه شان عفوبفرمایندزیرا:
هرچه هست ازقامت ناسازوبی اندام ماست
ورنه تشریف توبربالای کس کوتاه نیست.
غزل مثنوی رادرپایین ملاحظه می کنید:
جاده از سينهي شب ميگذرد باريك است
همسفر، راه عبور من و تو تاريك است
مشكل اين جاست كه تا آن سوي شب روشن نيست
بازگرديم كه امكان شب و رفتن نيست
جاده امشب چه قَدَر قصد لجاجت دارد
ساليانيست به انكار من عادت دارد
گريه از حوصله دفتر ما بيرون است
همسفر، يكسره چشمان من و تو خون است
جاده گر چارهي ما نيست بيا برگرديم
دير شد فرصت آن نيست كه ما برگرديم
بايد اين راه پر از دغدغه را طي بكنيم
شهر را غرق غزل، بوسه، پر از مِي بكنيم
وقت آن نيست كه در غمكدهي خويش شويم
بسته در ناله و در شيون و تشويش شويم
گفتمت راه دراز است، كمي دلهره هست
گفتمت خانه سياه است ولي پنجره هست
پنجره رو به افقهاي فراسو باز است
حنجره در تب او باز پر از آواز است
شب شكن، موعد برگشتن او نزديك است
تو نگو خانه سياه است نگو تاريك است
ما نبايد كه درين غمزدگي خم بشويم
همچو يك لحظهي خاموش پر از غم بشويم
ما شنيديم كه آن مه ز سفر ميآيد
مژده اين بار، كه از يار خبر ميآيد
گرچه يك عمر به ويراني و غم طي شد و رفت
عمرِ اين شبزدگي، مژده به سر ميآيد
شب به پايان و نسيمي پُرِ از عطر تنش
تازه با آمدن سبز سحر ميآيد
سيزده، سايه شومي به سر تقويم است
نحسي روز سيه، مژده به در ميآيد
كسي آري كه پر از عطر بهاري تازهست
من شنيدم كه به زودي زسفر ميآيد
كسي از آن ور دريا كسي از آن ور عشق
كسي از معجزهي آمدن از باور عشق
فرصتي تا كه به پرواز كمر بربنديم
فصل آواز شده، باز چرا دربنديم؟
باز در بهت قفس هم چون قناري شدهايم
ما خزانيم به عشق تو بهاري شدهايم
ما از اندوه و شب و فاصله زخمي شدهايم
ما برين كشتي توفان زده حامي شدهايم
فرصتي تا همه از خانه فراري بشويم
تا به آبادي غربت همه جاري بشويم
راه بسته است و ما رود وتو دريا، چه كنيم؟
چشم تاريك و هوا بسته، تو رويا، چه كنيم؟
جاده هر شب خبر از آمدن او دارد
ديرساليست به خواب قدمش خودارد
ما همان طايفه هستيم كه غارت شدهايم
در سراييم و پُر از اين غم غربت شدهايم
ما همان زخمي از جنگ و ستيز و خونيم
توي اين بازي وحشت، همگی مغبونيم
ما به برگشتنِ تو باورِ محكم داريم
بي تو در شهر، فقط سايه يي از غم داريم
ما نبايد كه بترسيم شما با ماييد
قطره هستيم، حقيريم شما درياييد
پنجره رو به افقهاي فراسو باز است
حنجره در تب او باز پر از آواز است
باز كن پنجره را بوي كسي ميآيد
گريه كافيست كه فرياد رسي ميآيد.
یکم آبان دوهزاروپانصدوشصت وشش شاهنشاهی
دیشب با واپسین شب ماه مهروداع کردیم ، نخستین خورشیدآبان ماه درخشیدوروزی دیگرآغازشد.
شگفتا تلاقی این دوماه٬یکی ولادت خجسته شهبانوی نازنین مان راباخود داشت ودیگری-آبان-زادروز دوابرانسان که باعث افتخارایران وحتا جهان بوده وهستند:چهارم آبان ،میلادباسعادت شاهنشاه فقیدآریامهرایران پدرمحمدرضاشاه پهلوی ونهم آبان خجسته زادروزاعلاحضرت همایونی شهریارجوانبخت رضاشاه دوم پهلوی پادشاه غربت نشین :
یارب سببی سازکه یارم به سلامت
بازآیدو برهاندم ازبندملامت
خاک ره آن یارسفرکرده بیارید
تاچشم جهان بین کنمش جای اقامت
فریادکه ازشش جهتم راه ببستند
آن خال وخط وزلف ورخ وعارض وقامت
اگرچه درآستانه این ماه عزیز٬باتمام وجود و وسعت حقیرقلب مان پیشاپیش فرارسیدن این ولادت خجسته وباسعادت رابه پیشگاه معبود ومحبوب وموعودمان، اعلاحضرت رضاشاه دوم شادباش وتبریک عرض می کنیم اماافسوس که شرمنده وشرمسار آن آفتاب عالمتاب وآن بزرگ پادشاه وخدایگان هستیم که دیگرباراین روزفرخنده رادرغربت وتبعید، به حضور معظم له خجسته باد بگوییم.سروده یی که درپایین ملاحظه می کنید، سیاه مشقی دیگرازسوی حقیراست که به خاک پای رضاشاه دوم عرضه شده است .این شعررا،درقالب سپیدگفته ام وامیدکه موردتوجه قراربگیرد:
تیشه بردرخت احساس
هیزم برای هیمه آتش
این جا کسی شناسنامه ندارد
نام حقیر مارا
کوتوله های سیاه پوش، برسرنیزه های تباهی گرفته اند
مابه امیدفصل روییدن شراب
برگ های خزان راازقامت تاک خشکیده پاک می کنیم
ماجاده به تو رسیدن راگم کرده ایم ودرکوره راه ها
پابه پا حماقت خودراه می رویم
کی می آیی؟
عشق می خواهد آغوش بازکند
ولبخندی که درچشم هاگم شده دوباره برگردد
افسون نگاه تو
حکمران قلب ماست
سیاه پوش هادل شان هم بخواهد،نمی توانند
نام تورا ازسرفصل شعر مان پاک کنند
می آیی،می آیی، ای نامت بزرگ!
تادیگراین بهمن های سیاه، به سالنامه ما دهن کجی نکنند.
چهاردهم مهرماه دوهزاروپانصدوشصت وشش شاهنشاهی
برآن شدم تااین بارغزلی راباحال وهوایی دیگربازدرسبک موشح،پیشکش به دربارهمایونی اعلاحضرت بدارم.
اگرچه بازهم، هنوزوتاهمیشه شرمسارکوچکی خودوناتوانی کلمه هاوواژه هاهستم، پیش پای ابرپادشاهی که اگردرختان همه قلم شوندودریاهامرکب،بازقادربه وصف گوشه یی ازصفات کبریایی اش نیستند.باری تاسف می خورم که یگانه قبله ومعبودبشریت،آن هنگام که جلوه آدمی به خودمی گیردذهن های کوتاه ما،توان درک این وجودبی مثال راندارند.افسوس ماعادت کرده ایم خدایی درفراسوی خیال مان ناپیداوگنگ داشته باشیم وطوطی وارتنهاحمدوستایش اش کنیم وملایان دروغ پردازومنفعت جو را،بالای سرخود بگماریم تابرای مان خدایی راتوصیف کنندکه هزاران سال است ،بشرباپرستش اوزاییده شده وخوگرفته است .حال آن که خدارابیشترمی توان باجلوه هایش شناخت،باحضورملموس وشفافی که بعضی وقت هاروی همین زمین خاکی داردومانیازبه زمان داریم تاآرام آرام برای مان متجلی شود.
درهرصورت ازبیان وصف دلدارگریزی نیست:
دلم جزمهرمه رویان طریقی برنمی گیرد
به هردرمی دهم پندش ولیکن درنمی گیرد
چنانچه گفتم٬این سروده درقالب "غزل موشح" بیان شده وازقرارگرفتن حروف اول هربیت این نام مبارک به دست می آید:"شاه زاده رضاپهلوی".والبته باجمع بستن ابجدحروف داخل پرانتزدربیت آخر،ماده تاریخ سال ولادت باسعادت آن حضرت رامی توانید بیابید(1339).
امیدکه موردقبول دربارملوکانه اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی ٬خدایگان وپادشاه ایران واقع گرددوحقارت کلام بنده رابه ذات اقدس خویش ببخشایند:
شب شده ست وگریه من برحال زارخویش اینجامی کنم
هستی خود رافدای آن بت مه روی زیبا می کنم
آه ازاین خواب سرکش بختک کابوس وار واژگون
چشم رامی بندم وخودرارها دراوج رویامی کنم
همنفس بابغض سنگین غم این سال های زخم وخون
سال نامه روی دیواراست ومن با گریه حاشامی کنم
زورقی پندارم اکنون می رسدازدوردست باورم
باامیدی سجده برشن های ساحل روبه دریامی کنم
ازغم غربت درون خاک آبایی خودچندیست من
روبه شهریار،شاه عشق ٬هرشب پنجره وامی کنم
درد من آنسوترازاین سطرهای زخمیِ تن خسته است
گرچه براین دردسنگین همچنان اما مدارامی کنم
هرشب ازلیلای چشمم، خون به دامن می چکد درانزوا
بس که دنبال بیابان گردی مجنون صحرامی کنم
راه من اما ترنم یاتغزل نیست، ای شهرسیاه!
من فقط روسوی زخمی سکوت نیمه شب هامی کنم
ضرب آهنگ غزل درچشم های مست توتکرارشد
من تورا برتارک تاریخ این اشعارپیدامی کنم
ازصدای مبهم این ناله هاچیزی نمی فهمم چرا؟
چشم هاراخیره بردیوار،برتنبورتنها می کنم
پرده هارا،گوشه هارا،کنج آوازبهاری گوش دادم
خنده براین فصل زشت وسردوسخت وبی محابامی کنم
هوشیارمست، آن دلدارناجی، وارث اسلاف حق
نام زیبای تورا زیبنده ی آن سوی معنامی کنم
لحظه یی براین حضورسبز،مفتون می شوم درالتهاب
تاکه جان خویش راقربانی آن سرو رعنامی کنم
وعده دیداریار،امروزدرگوشم طنین انداخته
خواب آرامی به شوق دیدن خورشیدفردامی کنم
یارفرداخواهدآمد٬شاد شوآزادی(ویدا)کنون
(جان فدای ساعت میلادآن مهروی مینامی کنم).
لازم است گفته شود٬تمثال مبارک شاهانه ازتارنمای ملوکانه اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی برداشته شده است.
چهارم مهرماه دوهزاروپانصدوشصت وشش شاهنشاهی
هربارکه قلم رادردست می گیرم ٬سروده یی رابه دربارهمایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی تقدیم کنم ،دراین اندیشه می مانم که چراواژه هااینقدرحقیرند؟چرایاریم نمی کنندتابرای معبودومقصودوپادشاه ایران بتوانم شعری لایق ودرخوربسرایم؟ افسوس...افسوس ٬که ما زیرسایه یگانه انسانی زندگی می کنیم ٬که فراترازواژه هاوآنسوترازتصورکوتاه ماست و نمی فهمیم .نابخردانه آفتاب عالمتاب مان راانکارمی کنیم.به راستی چرا؟
این سروده که ملاحظه می کنید،درقالب "غزل مثنوی" سروده شده وخوب اگرچه تجربه سرودن غزل مثنوی راتابه حال داشته ام ٬این نخستین نمونه ازاین دست سروده های حقیراست که دروبلاگ قرارمی گیرد.پیشکشی ناقابل به خاک پای اعلاحضرت:
توساربان دلی٬ حیف من به گل ماندم
به پیشگاه نگاهت ٬چنین خجل ماندم
ببخش٬ گرچه که شب سخت رو سیاهم کرد
ببخش ٬عاقبت قصه رنگ آهم کرد
ببین که خانه به ویرانه ها شبیه شده
به شب گرفته ترین خانه هاشبیه شده؟
ببین که راه نفس بسته وگلوتنگ است
زمانه غرقه به خون است٬ زشت وبد رنگ است
دوچشم تان که به مژگان چنین خرابم کرد
ودرکشاکش ایام چون حبابم کرد
نگاه تان که ورای خیال چون مایی ست
وچشم های شما،که شکوه یلدایی ست
سیاه چشم وغزل گون برابرچشمم
کسی که رویت چشمش ٬همیشه رویایی ست
شراب نوش نگاهت، منم که بدمستم
وساغرتوکه ناب وزلال ومینایی ست
اسیراین شب تشویش مانده ام ،خاموش
اسیر این شب سردی که خیس تنهایی ست
به اتفاق نگاهت چنین فناگشتم
همان دوچشم قشنگی که غرق زیبایی ست
چه وسعتی که همه اضطراب توفان است
چه شوروحال غریبی ،همیشه دریایی ست
به گوشه چشم خماری بیا هلاکم کن
که رقص مرگ، به پیش شماتماشایی ست
حقیقت من ودل، گرچه نیمه جانی نیست
فدای چشم سیاهی که سخت رویایی ست
نشسته ام که کسی مژده ازبهارآرد
نسیمی ازسرزلف پریش یارآرد
نشسته ام که ازآن یوسفم خبرآید
به عشوه عاقبت این ماه از سفرآید
بزن به ناوک مژگان، بزن خرابم کن
به شعله شعله ی چشمت چوشمع آبم کن
نگاه کن که دوچشمت شبیه یک خواب است
که قرص کامل روی تو شرم مهتاب است
خدا دگرنشناسم ٬سپاس توگویم
سپاس اگرکه بگویم به" یاس" توگویم
خداکجاست؟توهستی که تاابدهستی
الاه وواحدوصاحبدل وصمدهستی
خدا دگرنشناسم ،رضا رضاگویم
سزاست مدح وثنارابه چون شماگویم
شماخدای یگانه، شماسبب سازید
شماکه برشب مان رنگ صبح آغازید
شمابهارشکفتن پس اززمستانید
به خشکسالی تاریخ مان چوبارانید
فداشدم به لبانت که جام جان افزاست
فدای سروسهی قامتی که "رضا"ست
چه تلخ وشب زده درانزوای تکفیرم
چنان که ازغم چشمت زجان خودسیرم
بیاومعجزه کن،ای فراترازاعجاز
درانزوای قفس٬ ای بشارت پرواز
بزن که تیشه چشمت ٬مرابه خاک انداخت
دوچشم تان به سرمن هوای تاک انداخت
بزن که چشم خمارت خراب جام شراب
بزن که روبه سقوطم، گذشته ازسرم آب
زابررحمت تان حیف دورماندم باز
ازآتش غم تان درتنورماندم باز
خدانگویمت ای جان٬ فراترازآنی
توایزدی، تورضایی، توجان جانانی
شماطلوع خدایی، بتاب وروشن کن
به پرتوی توفروزان شبان میهن کن
بمیردآن که دمی منکرخداباشد
نباشدآن که به جز بنده ی رضاباشد
چوخاک پای شماسجده گاه ایران است
جهان فدای خدایی ٬که شاه ایران است
خجسته موعددیداریار ومعبوداست
بیاکه می رسداکنون همان که موعوداست.
سی ویکم شهریوردوهزاروپانصدوشصت وشش شاهنشاهی

فصل پرتب وتاب تابستان ٬تاکم تر ازیک روزدیگربه پایان خواهدرسیدوبه استقبال پاییزخواهیم رفت .هرکسی ازفصل پاییز٬تعبیربه خصوصی دارد.بعضی آن رافصل خزان می نامندوعده یی هم هارمونی رنگ هارادراین فصل زیبامی ستایند.پاییزبرای من معنای خاصی دارد٬من به این فصل زیباوروشن کرنش می کنم.همه خوب می دانیم ٬پاییزفصلی است که ازبطن آن دو ابرمردایران زاده شدند:چهارم ونهم آبان دو روزفراموش نشدنی درتقویم ایران ماهستند.زادروز دو ابرانسان تاریخ ساز:اعلاحضرت فقیدشاهنشاه آریامهرمحمدرضاشاه پهلوی که سالیانی ست ماراترک گفته اندواعلاحضرت همایون رضاشاه دوم پهلوی شهریارجوانبخت ٬که سایه همایونی ایشان همچنان برسرملت است وامیددارم صدسال دیگرنیزهمین باشد.اگرباچشمان بازنگاه کنیم می بینیم ٬پاییزسال هزاروسیصدوسی ونه خورشیدی٬ ودیعه گرانبهایی به ایران وجهان بخشیدویگانه آفتابی تولدیافت که حتابیکرانه ی کهکشان هاازعظمت وجودلایزال اوسرافکنده مانده اند.
تویی که برسرخوبان کشوری چون تاج
سزد اگرهمه ی دلبران دهندت باج
بایدقدربدانیم:به یمن وجودنازنین ایشان است که ماسختی هاراتحمل می کنیم وباوجوددیدن این همه ظلم ،هنوزکمرخودراخم نکرده ایم واگرچه ازمیهن عزیزمان منجلابی ساخته اند،دامان مان آلوده نگشته است.وزمزمه ی تمام لحظه های مااین است:ای بزرگ مرد!به خاطرشمامی مانیم وبه خاطرشماشکیبایی می کنیم ٬تادیگربارفروغ حسن آفتاب عالم تاب شمادراین آسمان ظلمت گرفته رویت شود.
چرانگاه نمی کنیم؟دراین فصل خزان زده٬ آفتاب جاویدی زاده شدکه ازپرتو او،درقلب تمام ملت شکوفه شادی نشست. اماهمین ملت بادودمان سلطنت چه کرد؟دروصف الطاف وخدمات بیکرانی که خاندان جلیل سلطنت پهلوی برای ایران وایرانی انجام دادند٬محتاج صدهاصفحه کتاب هستیم تاگوشه یی راشاید٬بتوانیم شرح دهیم.ایران یک تن رنجورومحنت زده بودکه ازبی خردی قاجارهاوصدمات تاریخی چیزی ازآن پیکرباقی نمانده بود٬رضاشاه کبیروفرزندجاودان نامش شاهنشاه آریامهر٬به کالبداین موجودنحیف وروبه مرگ ٬روح زندگی دمیدندوآن رابه جوان برومندوپرجذبه یی تبدیل کردند.امادریغ که این جوان شاداب(یعنی ایران)تاخواست به خودنگاهی بکند٬تندبادیک انقلاب نفرین شده اوراچنان خم کردکه قرن هاعقب گردنمودوتمام اعتبارواقتدارخودرا ناجوانمردانه باخت.
هنوزمی توان جبران کرد:اعلاحضرت رضاشاه دوم فرمودند:"ازوقتی که پابه دنیاگذاشتم تاریخ مسوولیتی برعهده ام گذاشت ٬نمی دانم این رحمت بودیامصیبت؟"اگرقدری ژرف ترنگاه کنیم می بینیم٬ به راستی پذیرش مسوولیت وبردوش کشیدن مشکلات یک ملت ٬قطعن برای ایشان رحمت نبوده امابرای ملت ومیهن چرا!
پابه عرصه این سراگذاشتن وجودی ٬که ثری وثریادرحسن وکمال اوحیران هستند٬برای ماازهر رحمتی فراتراست .یک نعمت بزرگ ویک لطف بی تکراروبی انکار،که ازبابت آن پیوسته شکرگزارخداوندیم.بایدبکوشیم تاجبران خطاهای نسل گذشته رابه صورت شایسته یی انجام دهیم .
وای برما٬اگربازخاموش بمانیم.
این حقیرباوردارد٬ولادت خجسته معظم له ٬میلادحقیقت است وایران وتاریخ آن برخودش می بالدکه سلسله جلیل پهلوی٬ میراث دارشکوه کیانی اش باشدوادامه دهنده فره ایزدی کوروش وداریوش کبیر.
درآستانه پاییزوپیشوازخجسته میلادآن حضرت ٬خاک درگاه ایشان غزلی راپیشکش به دربارهمایونی سروده وعرضه می دارم:
کسی آیانمی پرسد٬چرادنیا شکوفان شد؟
چرادرسوزپاییزی ،گل عشقی نمایان شد؟
کسی آیانمی داند٬که سرگردان تاریخیم
ویاخورشیدپاییزی ٬چرااین گونه تابان شد؟
عجب احساس خاموشی براین مردم حکومت داشت
درآن وقتی که صدخورشید،به پابوس تومهمان شد
زلال آوای لب های شماباوحی یکسان است
همه نجوای تلخ غم که دراین صوت پنهان شد
بدان دیری ست مانفرین شده ازکفرلبریزیم
ازآن فصلی که یک باره سخن ازدین وایمان شد
درون آینه من خیره برکردارخودبودم
شکست آیینه رادردی وتصویرم پریشان شد
درخت بید ازفرط جنون برخویش می لرزید
شبانگاهی که فوجی سروقامت تیرباران شد
کسی کابوس وارآمد٬کسی کابوس وارترازاو
به زیردست خون ریزش تمام خانه ویران شد
پس ازآنی که کوچیدیدازاین سرزمین ٬افسوس
کسی آیانمی پرسد٬چراناگه زمستان شد؟
بیست وششم شهریوردوهزاروپانصدوشصت وشش شاهنشاهی

گردست دهدخاک کف پای نگارم
برلوح بصر٬خط غباری بنگارم
پروانه ی اوگربرسد٬درطلب جان
چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم
زلفین سیاه توبه دلداری عشاق
دادند قراری و ببردند قرارم
شایسته ی خداوند،زمانی که برزمین حضورپیداکرده ،شعروغزل ومثنوی نیست .
دوست دارم بدانم کدام واژه قادربه توصیف کمالات وجود
یگانه مردی است که تمام کاینات،لایق سجده کردن براونیستند.
اماهرکه بنابرتوانایی خود،برخویش وظیفه می داندعرض عبودیت خودرانسبت به پادشاه وپروردگارخودبه جاآوردودریغ ،واژه هاواستعاره هاهرگز،تاب بیان کردن عظمت وشکوه ایزدی اعلاحضرت همایون رضاشاه دوم پهلوی راندارند.امیدکه
معظم له، به ذات کبریایی خود،ناتوانی این حقیرراببخشایند.
یک مثنوی دیگرتقدیم به خاک پای اعلاحضرت:
بازاکه باغ قشنگم ،اسیرداغ شده ست
منکوب ظلمت یک اتفاق شده ست
بازاکه بی تووطن جزفغان وماتم نیست
بازاکه بی توسراپای مان به جزغم نیست
امشب به خون دوسه سطری قلم زدم٬ برگرد
درکوچه باغ چشم توتنها قدم زدم ٬برگرد
امشب به گریه سرودم، به گریه خوابیدم
امشب زابرسترون به خویش باریدم
این جابدون توبرگی به باغ مان هم نیست
زخم عمیق خنجرنامت، برای مان کم نیست
درانتظارشما،سرد وخسته می میریم
درانحصارقفس پرشکسته می میریم
دل مانده درسرزلفت اسیر،می آیی؟
آهونگاه به غربت اسیر،می آیی؟
چشم سیاه توبنگرکه قتل عام کرد
یک گوشه چشم توکارمراتمام کرد
بازاکه باغ بی توفقط زخم وگریه است
غرق غروب،اسیر گلایه است
برپاره های دل ماقدم بزن اکنون
بازا وهستی مارا رقم بزن اکنون
بازاکه معنی ناب شکوه ایرانی
بازاکه خوب ترین خالق بهارانی
بایدکه درطلب طاعت "خدا"باشم
یک عمرخاک دردرگه" رضا"باشم
تکرارنام شمابازهم خوش آهنگ است
ای" شاهزاده" به میهن بیا دلم تنگ است.
جهان بس فتنه خواهددیدازآن چشم وازآن ابرو
غلام چشم آن ترکم که درخواب خوش مستی
نگارین گلشنش زلف است ومشگین سایبان ابرو
وقتی قلم دردست می گیرم تاسروده یی حقیرراباز،پیشکش به خاک پای ابرمردایران زمین، شاه خوبان شهریارغربت نشین، اعلاحضرت همایون رضاشاه دوم پهلوی روی کاغذبیاورم، دست هایم می لرزندوازشرم سرافکنده می شوم .هیهات واژه هاشایسته آن سرو رعنا وآن آفتاب عالمتاب کی می توانندباشند؟
امااین رابه خوبی می دانم که این ورق پاره ها٬برآمده ازجان وروح وقلب یک ایرانی است که درحسرت بازگشت موعودومعبودومقصودایران زمین است .درتب بازآمدن فره ایزدی ویگانه حکمران قلوب تمام عاشقان وطن.
دوستان خوبم این بارشعری سپیدراتقدیمی دربارپادشاه نموده ام ،آنچه درزیرمی بینیدتلاشی است برای بیان گوشه هایی ازمحنت ایرانیان وهمین طورانتظارشان برای بازگشت شهریارمان رضا.
همانطورکه قبلن گفته ام درزمینه شعرسپید٬تجربه چندانی ندارم وخرسندمی شوم اگرایرادی مشاهده کردیدبفرمایید:
دیشب جان داد دیوسپید
خواب مرده گان سیاه پوشیدند
امروزدرحضیض این گنداب
دست های بریده به خون نشسته اند
وچشم ها درسوگ رویایی مغموم
اندیشه ها،لگدکوب افیون وهم
دست هرزی سنگی انداخت
کمرتاریخ٬ زیراین بهمن ازراه رسیده خم شد
یخ بسته انگشتان خسته ام
برف راازتن بی پوستین آفتاب پاک می کند
می لرزدازصدای پای مزدوران شب
حتابلوغ تن این آتش
هرم نفس های اوامشب
این خاکسترخاموش راشعله ورمی کند
این چشم های به گریه نشسته درغم یاران این دیار
این دست های پرستاره ی نجیب
درخواب سترون ظلمت
آیینه دارآرام ،ازبهت این کابوس هاعبورکن
امروزتلواسه ها
مچاله ی فردای بیهوده گی
وام دارنگاهی روشن
مانده این دشت تاریک دلهره
خرس های لاابالی جنگل هنوز
درخواب بلندزمستانی...

کرشمه یی کن وبازارساحری بشکن
به غمزه رونق وناموس سامری بشکن
به بادده سرودستارعالمی یعنی
کلاه گوشه به آیین سروری بشکن
مثنوی که درپایین مشاهده می کنید،دیگرباردلنوشته یی ست تقدیم به خاک پای معبودومقصودوپادشاه،آن وجودمبارک وهمایونی ویگانه ی بی بدیل اعلاحضرت همایون رضاشاه دوم پهلوی .گرچه هزاران بیت وهزاران دیوان ٬هرگزتوان وصف گوشه یی ازکمالات ذات ملوکانه ایشان رانداشته ونخواهدداشت .باری آن چه بضاعت این حقیربود روی کاغذآمدوشمادوستان گرامی ملاحظه می کنید:
امشب ازشوق نگاه توبگوجان بدهم
توبگوجان به سراپای توآسان بدهم
توبگوخاک شوم، ذره شوم درقدمت
توبگونیست شوم ،پیش بلندای غمت
کاش من خاک سرکوی شمامی گشتم
کاش قربانی یک موی شمامی گشتم
صاحبا، رحم به ویرانی این خانه بکن
نظری ازسرمنت توبه ویرانه بکن
آه ای شعرمجسم ،غزل آوازترین
ای میان همه ی مه صفتان نازترین
آی رویای فریبنده، حقیقت شده یی
ماه بدری، به من شب زده رویت شده یی؟
کاش دربزم نگاه توبمیرم امشب
عاقبت ازلب تان کام بگیرم امشب
کاش ازنازدوچشم توفنا می گشتم
عاقبت طعمه ی این دام بلامی گشتم
بس کن ای دشمن جان، تیشه به پژمرده مزن
خنجرت راتودگربرتن این مُرده مزن
روبه روی قد تان مهروسَمامی میرند
عالم ومُلک به فرمان شمامی میرند
پیش پایت همه عالم چه بهایی دارد؟
نیست تنهابه خدا،آن که شمایی دارد
دوجهانم ،همه عالم به فدایت بادا
همه ی هستی آدم به فدایت بادا
نظری کاش به خون جگرم می کردید
التفاتی به غمم،چشم ترم می کردید
فاش ترکفربگویم که خدانیست، تویی
صاحب عرش وسماوات دگرکیست؟تویی
فاش تر،مست توام ،سخت هواخواه توام
من همان کشته ی درخون شده راه توام
فاش تر،ظلمت چشم تومراویران کرد
وسعت نورِشماجان مراحیران کرد
کاش درکوتهی شعروغزل جابشوید
کاش درواژه بگنجیدکه معنابشوید
کاش درزلف پریشان شماخانه کنم
همه عالم به سرزلف تودیوانه کنم
کاش درظلمت این شهرشماجلوه کنید
درسکوتیم، شماخوب صداجلوه کنید
کاش ای کاش که این کاش دوایم بشود
گوشه یی درحرم امن توجایم بشود
حیف ازتیرنگاه توبه خون غلتیدم
درهمان لحظه که چشمان شمارادیدم
حیف این شعربرازنده یک موی تونیست
لایق قوس فریبنده ابروی تونیست
حیف بادست قلم، شعرشماممکن نیست
به زبان چومنی، وصف خداممکن نیست
حیف من لایق قربان نگاهت نشدم
حیف شد کشته ی آن چشم سیاهت نشدم
آه... دریای شما تشنه ترم می دارد
هوس غرق شدن بازبرم می دارد
منتظرمانده ام امشب که سحربرگردید
خون به چشم آمده امشب که مگربرگردید
شهریارا٬تورضایی ،توخدایی، برگرد
قادروصاحب ودادارشمایی، برگرد.
وقتی به این روزهای سیاه می اندیشم وبه ثانیه ها٬دقایق٬ساعات وروزهایی که دراین موطن غمزده٬ بی حضورروشن کسی می گذردکه جهان درابهت وعظمت چون اویی حیران مانده است وهیچ تنهابنده یی رابا وی یارای هماوردی نیست ٬به روزگارتیره خودافسوس می خوریم واین که خودمان خواستیم واراده کردیم تابزرگ ترین وصادق ترین سلسله پادشاهی راازایران بیرون کنیم وبه جایش عده یی سیاه پیشه وآلوده دامان را ارباب وبالادست خودقراردهیم .یعنی لیاقت ملت بزرگ ایران این بوده وهست؟گمان می کنم فرصت هنوزبرای انتخاب یک مشی صحیح وجودداشته باشد.مابایدخودمان طلب کنیم وباتمام وجودپادشاه عادل وشهریارجوانبخت مان رابخواهیم وصدابزنیم .این که ایشان بیست وهشت سال است درتبعیدوغربت حضوردارند٬خودلکه ننگی به دامن ما ملت ایران است که به طورحتم کوتاهی کردیم وفقط توپ رابه زمین حریف انداختیم .راستی چراهرکدام مان می گوییم وظیفه دیگری است ؟چرامنتظریم تاکاوه یی ظهورکندوفریدون نازنین مارابراورنگ شاهانه بنشاند؟حال آن که تک تک مامی توانیم خود کاوه باشیم.
ازآن جایی که حقیرخوددرکنارمیلیون هاایرانی خسته ازبیداد٬بی صبرانه بازگشت موعودخویش اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی راثانیه شماری می کنم ٬غزل زیرراپیشکشی به خاک پای آن حضرت سروده ام .بااین امیدکه زودترانتظارمان به آخربرسدوخورشیدحقیقت دراین آسمان سیاه وتاریک طلوع کند:
آتش کشیدگریه من برگ های شالی را
دربرگرفت ناله ی من ٬غربت حوالی را
تاسردرون آب شدم همچواین برنج زار
برلب نشانداین همه غم ٬ناله یی شمالی را
افسوس این حدیث پرازحزن بی سرانجام است
بی انتهاست هرچه روم کوچه های خالی را
خوابی خوشست دیدن یک بازگشت رویایی
این کوچه دیده شب ٬تن یک سایه خیالی را
بغضم گره شده است تو واکن بهارزیبایی
تااشک چشم بازکندغنچه های قالی را
ازمن مپرس ای توخودت آشنای این خانه
بامامکن بهانه تو خاموشی حوالی را
درانتظارچشم تومهتاب کو؟کجارفته؟
برگردوبدرکن توشب تیره هلالی را.
دروددوستان گرامی ٬ غزلی راکه درزیرملاحظه می کنیدبازتقدیمی ناقابلی ست به دربارشهریارخوبان رضا.
هرچندبه نیکی می دانم ذات اقدس همایونی اعلاحضرت ٬قلبن ازاین شعرهاخشنودنمی گردند٬اماحقیر٬نهایت تلاش رامی داردتاسروده یی لایق خاک پای ایشان بگوید.افسوس:صلاح یارکجاومن خراب کجا...غزل این پست٬ سبک موشح داردوباوصل کردن حروف اول هربیت نام مبارک اعلاحضرت به دست می آید:رضاپهلوی
رسته درصحراگلی هستم توخودخوارم مکن
جان من درگیرنازچشم بیمارت مکن
ضربه براین درمزن ٬هرگزکسی درخانه نیست
زنده درگورم بهارا ٬دیگرآزارم مکن
ازنگاهت بی جهت چون اتفاق افتاده ام
تو دگردراتفاق چشم ٬تکرارم مکن
پیش پایت سجده کردم٬ ای مسیحامژده ام
برصلیب چشم خود این گونه بردارم مکن
هیچ راهی جزتمنای لبت باقی نماند
برسکوت وسربه راهی هرگز اصرارم مکن
لطف چشمت بی کران ودست من کوته چنین
بیش ازین درچنگ گیسویت گرفتارم مکن
وای من ٬گرنام زیبای تو ازیادم رود
سرسپردم برکلامت دیگرانکارم مکن
یادچشمان توعمری زخمه برجان می زند
جزخموشی چاره ام ناید٬توناچارم مکن.
بیست وچهارم امرداددوهزاروپانصدوشصت وشش شاهنشاهی
این غزل راباحال وهوای بیم وامیدسروده ام که ازسویی وضعیت سختی برمیهن حکم فرماست وازسوی دیگر وعده ی دیداریارنزدیک است ومانندسیاه مشق های پیشین ٬شرمسارانه به پیشگاه جلالت اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی تقدیم داشته ام :
این جا به غیرحادثه پیدانمی شود
حتابه یادعشق گلی وانمی شود
این جاحضورمرگ فقط سایه کرده است
درظلمتی که ماه هویدانمی شود
این جانوشته آخردنیا٬نوشته مرگ
این جابه خون نوشته :دریغانمی شود
جزگریه نیست راه به پایان بغض من
بغضی که درگلوی شبم جانمی شود
درازدحام درد به تردیدمانده ام
آیابگویمت که بیا ٬یانمی شود؟
بابغض درگلو بشودنام بردنت
باخنجری به قلب من امانمی شود
ماندم به رازچشم تو وخون قلب خویش
چشمی که جزبه فاجعه معنانمی شود
مرهم به قلب خسته ی من نیست جزسکوت
افسوس زخم کهنه مداوانمی شود
وقتی نسیم می وزد ازسمت چشم تو
حسی غریب بازشکوفانمی شود؟
دیگربرای خفته به گوری شبیه من
هرگزکسی به جزتومسیحانمی شود
دربیشه زاروحشت چشمت اسیرشبی
ماندم ٬سفربه چشم توتنهانمی شود
سطری به زیرسطرفقط خط خطی کنم
شعرم به غیرنام توزیبا نمی شود.
وقتی قلم به دستم می گیرم تاسروده یی رابه ذات همایونی اعلاحضرت ٬ابرمردبی همتای ایران پیشکش کنم خودرابسیارکوچک تروحقیرترازاین می بینم که به نام حضرتش کلامی بنویسم .صادقانه وبی پرده می گویم ٬شعرهای چون منی شایسته ی دربارهمایونی نیست .کسی که جان به پیش پایش بی مقدارمی نماید٬گاهی به خودمی گویم لایق سرودن شعربرای ایشان نیستم وبعدیادم می افتدکه دراین کره خاکی هیچ کس قدرت بیان کردن گوشه یی ازصفات ذات کبریایی وی راندارد٬این دوبیت ٬از زنده یادحسین منزوی همیشه درخاطرم مانده است:
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
وماه را زبلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من دل مغرورم پریدوپنجه به خالی زد
که عشق ماه بلندمن ورای دست رسیدن بود
آری این ادعارانمی توان کردکه سرودن شعری دروصف یگانه وارث اورنگ کیانی ساده وآسان است ٬به هرحال سیاه مشق دیگری به خاک پای رضاشاه دوم پهلوی تقدیم نموده ام:
چهاردهم امرداددوهزاروپانصدوشصت وشش شاهنشاهی
مادرس سحردرره میخانه نهادیم
محصول دعادرره جانانه نهادیم
درخرمن صدزاهدعاقل زند آتش
این داغ که مابردل دیوانه نهادیم
دردل ندهم ره پس ازاین مهربتان را
مهرلب اوبردراین خانه نهادیم
چون می روداین کشتی سرگشته که آخر
جان درسرآن گوهریکدانه نهادیم
درودبرشمادوستان عزیز! سروده یی راکه درپایین ملاحظه می کنید ٬حقیردو شب مانده به نوروزامسال-درحالی که تمثال مبارک اعلاحضرت درسفره هفت سین مقابلم قرارداشت- درقالب یک مثنوی صدبیتی سروده ام .درحالی که به بهاری دیگری فکرمی کردم که بیهوده ازراه رسیدوبهارمیهن مان هنوزدرغربت حضوردارد٬این شعر٬مانندهمیشه تقدیمی کوچک و برآمده ازدلی ست به درگاه ذات همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی وشگفتاکه همیشه هنگام سرودن شعری برای ایشان احساس می کنم ٬واژه کم می آورم باوجودی که درزمینه شعرادعایی ندارم ٬اماباورنمی کنم حتابزرگ ترین شاعران وادیبان روزگاربتوانندسروده یی درخوروجودمبارک شهریارخوبان رضاشاه دوم بگویند٬به هرصورت آن چه دروسعم بوده روی کاغذآوردم ٬بااین امیدکه زودتربازگشت ایشان رابه کهن میهن مان ایران شاهدباشیم :
نازنینا٬دردل شب بهرپابوس آمدم
من امیدلطف دارم گرچه مایوس آمدم
سرورا٬من خاک پایت ٬بنده یی بی مدعا
نقطه یی موهوم درحجم غریب ناکجا
خط خطی شد دفترم٬ نام توراپنهان کنم
سرخمیدم تافدای دست هایت جان کنم
شاه رو در روی چاکر٬شاه رویاروی ماست
پیش روی دیده هامان جنت ومینوی ماست
گرچه ماخامش ٬ولی نام بلندی برلب است
آفتابی مشرقی ٬پایان این غمگین شب است
نازنینا٬ماهمه حمدوسپاست گفته ایم
شعرشیوایی به پای شاخه یاست گفته ایم
نازنینا ٬نورتوشعرمرادربرگرفت
آن سترگ ایمان تورنگ غزل دیگرگرفت
توهمان یکتا٬همان مردی که می آیی زدور
توهمان بیت الغزل٬ لبریزازمعناوشور
کاش امشب کشته ی لبخندماهت می شدیم
کاش دلزخمی ازآن تیرنگاهت می شدیم
وارث شعروشعوری٬ وارث ایران ما
خط زدی برقلب ما٬امضاشده ایمان ما
ای زفضل کبریایی تو مادیوانه ات
کاش صاحب خانه برگردی تودرکاشانه ات
قامت من خم شده زیرسم اهریمنان
کوبه کو٬منزل به منزل٬ ازتومی پرسم نشان
سرورا!شاهنشها!کی می رسی ؟ماخسته ایم
عمرمان تاراج شد٬مامفلس ووارسته ایم
نازنین برگرد٬ای ناجی بیاویران شدیم
درحصاراین ستم کاران دون زندان شدیم
توخدایی دروجود آدمی رویت شدی
صاحب ایران٬ چراتوراهی غربت شدی؟
توالاه عشق٬ توپروردگاری بی نقاب
توبتی افسانه یی ٬همچون خدای آفتاب
چشم هامان معبرت برچشم هامان پاگذار
تاشکوفددرهوایت قلب تنگ بی قرار
سطرسطردفترم لبریزنام سبزتوست
صف به صف سرهابه کرنش درسلام سبزتوست
ای بلندآوازه ٬ای شیرازه ی ایران بیا
برکویرخارزارتفته چون باران بیا
این همه تن درهوایت جان فشانی می کنند
جان وتن قربانی آن یارجانی می کنند
توحدوث حق نشسته برزمین خورشیدوار
آفتاب روشن امیدواران درحصار
پاره کن ابرسیاه ظلمت وبیرون بیا
رود رویایی به شام خسته ی هامون بیا
صاحب دل هاتویی ای منتهای روشنی
شاه بیت شعرمایی٬ افتخارمیهنی
ای بلندای حضورعشق دردنیای ما
ای تونوح ناخدابرپهنه ی دریای ما
یوسف گم گشته درویرانه ی کنعان ما
تیرمژگان تو زدصد رخنه درایمان ما
هیبت فرعونیان بشکن٬ کلیم الله شو
درشب دیجوردین باور٬عزیزا ماه شو
ای مسیحا٬مرده گان رابانسیمت زنده کن
بانگاهت مهررادرآسمان تابنده کن
درشکوه چشم هایت مااوستادیده ایم
درمزامیرکلامت صدمعمادیده ایم
توفقط رمزحقیقت٬ توفقط معبودما
تویگانه ناجی ویکتای ما٬موعودما
درسکوت موحش کاشانه بغضی درگلوست
درصدای هق هق خاموش مان(شه)آرزوست
شه بیا٬بیغوله تاریک را آبادکن
دست های خفته درزنجیرراآزادکن
مابه ژرفای نگاه روشنت دل بسته ایم
مابه جزنام توازهرچیزدیگرخسته ایم
نازنین امشب به شوق چشم هایت مرده ام
ازشبم خون می چکداززخم توآزرده ام
نازنیناکشته یی ماراشبی باجام خویش
نوش بادت٬ کرده یی برقلب مان هم نوش ونیش
ناز ازتو مانیازآلوده بردرگاه تو
کاش خون مان بریزد درعبورازراه تو
نازداری نازنین تقصیرچشمان تونیست
کو سخن گویی که درخلوت غزل خوان تونیست؟
نازنین امشب به دامان شماافتاده ام
من به خاک پای تان هرروز وشب جان داده ام
نازکم کن نازنین ماراپریشان ترنکن
دفترصدپاره ی ماراتو ویران ترنکن
نازازچشم شما٬ماسجده درپایت زدیم
پیرهن ازتن دریدیم وبه دریایت زدیم
نازتان ای نازنین مارابدعادت می کند
دروطن ماراهوایی سوی غربت می کند
نازنین نازشماباماچه بازی می کند
بربلندای کرامت یکه تازی می کند
نازنینانازچشمانت مرادیوانه کرد
مستی چشمت مراباخویشتن بیگانه کرد
نازنینانام تان درشعرمن تکرارشد
روبه روی چشم تان هربیت من بردارشد
نازنینا٬نازنینا٬خون من برخاک ریخت
اشک حسرت ازنگاه مرده ام غمناک ریخت
شعر وجان قربانی ات ای وارث اورنگ نور
ازطلوع چشم توجان هاگرفته رنگ نور
نازنینا٬خاک سارت پشت دربارانی است
زخم محنت برتنش غمگین ازویرانی است
نازنینابنده ات درانتظاررخصت است
بسته درهاروبه رویش درکمین فرصت است
پشت دراین پاپتی می لرزدازسرماغریب
این غریبی که گذشته ازفراز و ازنشیب
پشت درنام شماراهی تلاوت می کند
نازنینا ٬ازشب وظلمت شکایت می کند
کی می آیی وسعت بی انتهای آفتاب؟
زاده ی آبان٬ خدای نور٬رب النوع آب
نازنینامن شمارادربهاران دیده ام
خویش رادرپای تان زاروپریشان دیده ام
نازنینانازچشمان توایمانم گرفت
بغض بی هنگام تنهایی گریبانم گرفت
نازنینا٬نازنینا٬نازنین ترازتونیست
جزتوای زیباترین٬ میراث دارعشق کیست؟
خم شدم درزیراین رگبار٬دررابازکن
نازنین ٬شعرسحررادرشبم آغازکن
نازنین بگشای درتاسجده درپایت زنم
بازکن درتاهزاران بوسه برپایت زنم
بازکن درراکه من امشب شرف یابت شوم
تاکه درپایت بمیرم ٬مست وبی تابت شوم
بازکن ٬بگشای در ٬جانم بلاگردان تو
هستی وعمرم ٬فدای گردش چشمان تو
بازکن درراشکستم زیرباران نازنین
بازکن دررابه پابوس آمدم ای بهترین
آمدم تاجان خودتقدیم چشمانت کنم
تاوجودم رافدای نوروایمانت کنم
آمدم درمسلخ چشمت بمیرم نازنین
آمدم رنگ الوهیت بگیرم نازنین
بازکن دررابه رویم شهریارا٬بنده ام
نام زیبای تورادرسینه دارم زنده ام
زنده هستم چون که برمن سایه گسترمی شوی
نازنین ٬دردفترمن شعردیگرمی شوی
شعربی پایان ٬به پایان آمدم بگشای در
جان ندارم خیس باران آمدم بگشای در
آمدم شعربلندی نذرابرویت کنم
صدغزل واره فدای چشم آهویت کنم
آمدم تاخویش رادرچشم مستت گم کنم
تاسر وجان غرق درسکرشراب وخم کنم
نازکن ازنازچشمت یک جهان دیوانه شد
مهرومه باچشم شهلای شماهمخانه شد
بازکن دررا٬گدایی پشت درافتاده است
بی کس وتنهابه شوق چشم تان جان داده است
بازکن درنازنین ٬من سوختم خاکسترم
بازکن درمن به شوق دست هایت پرپرم
آمدم تانازنین امشب تماشایت کنم
تامه وگردون فدای چشم زیبایت کنم
آمدم تاخاک پایت سرمه ی چشمم کنم
بازکن درراکه رفته روح وجانم ازتنم
نازنینا٬دردل شب بهرپابوس آمدم
من امیدلطف دارم گرچه مایوس آمدم
ناامیدم گرچه عکست توی قابی روبه روست
گرچه می دانم همه داروندارمن زتوست
ناامیدم گرچه چشمت روبه روی دیده است
گرچه مهرچشم توتابی کران تابیده است
غصه دارم نیستی شاهاتودرکاشانه ام
گشته دیگردیوخون آشام صاحب خانه ام
ساحل آرامشی امابه گردابیم ما
گرچه رویای شگرفی حیف درخوابیم ما
روبه روی چشم تان باگریه صحبت می کنم
بغض دارم نازنین٬ دارم شکایت می کنم
پادشاهاشرم دارم ازشکوه نام تان
شرم دارم ازنگاه مبهم وآرام تان
شرم دارم جان مان قابل به دربارتونیست
چشم هامان لایق هرصبح دیدارتونیست
آفتاباپیش توماظلمتی دیرینه ایم
بغض حسرت درگلوفریادغم درسینه ایم
تواگرچه روبه سومان پرتوافشانی کنی
گرچه بانازنگاهت دیده بارانی کنی
بین مادریاست یاراموج های بی کران
ماغریب افتاده دراین سرزمین بی نشان
پادشاها٬ شهریارا٬سرورا٬ماخسته ایم
درقفس مرغی خموش وبال وپربشکسته ایم
آشیان ویران شده شاهابیاسامان بده
رنگ صبحی برشب ظلمانی ایران بده
اشک می ریزم ولی افسوس پایم بسته است
صدغریو وناله اماحیف نایم بسته است
برلب خشکیده مان افسوس یک لبخندنیست
برسرعهدخودش حتاکسی پابندنیست
درخیالم بوسه برشعرنگاهت داده ام
دل به رویای شکفتن درپگاهت داده ام
شهرخاموش وشبم چون بختکی برسینه است
زخم شعرت ٬نقش خونین برتن آیینه است
نازنینا٬خانه غرق خون سرو ولاله است
جای آوازی به لب٬ درسینه هامان ناله است
روی درروی نگاهم عمرمن طی می شود
پادشاها موسم دیدارتوکی می شود؟
خانه خاموش است یارا٬خانه بی صاحب شده
پنجه های دیو برمیراث تان غاصب شده
درخیالم نقش تان بربوم دل ترسیم شد
شام تیره درقدم گاه سحرتسلیم شد
یک صدای آشناخاموشی شب راشکست
نورسبزی ظلمت وارونه ی شب راگسست
مژده داردآسمان خورشیدپیدامی شود
روح تاریکم کنون مفتون وشیدامی شود
اشک رابردار ازگونه ٬مسافرمی رسد
صاحب دفتر٬غزل٬ امروزشاعرمی رسد
آن غرورمیهنم امروزازره می رسد
بانگ برزدآصفی اکنون که آن شه می رسد
شاهزاده ٬سروبالا٬روبه سوی مابیا
برلب خشک وخموشم ای زلال آوابیا
شهرراآذین بکن ٬شهزاده داردمی رسد
آن سهی سرو بلندآزاده داردمی رسد
شهریارامروزپادرخاک ایران می نهد
شاه شاهانم قدم برچشم هامان می نهد
آن پری پیکر٬طلسم تیره شامم راشکست
تار و پود دیو و دد راعاقبت ازهم گسست
شب گذشته ٬دیومرده ٬موعد دیدارشد
جان بیداران فدای قامت دلدارشد.
شعری که درزیرمی بینید٬قصیده یی است٬ چهل وپنج بیت که حقیردروصف کمالات ملوکانه ی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی سروده ام .ناگزیر ازبیان سخن دل هستم باآن که به نیکی می دانم قلب آن حضرت٬ ازشعرهاوکلامی که جنبه ی تمجیدایشان راداشته باشد٬شادنمی گردد. این راهم بگویم سروده یی که ملاحظه می کنید٬نخستین تجربه ی بنده درقصیده گویی است وقطعن خالی ازایراد نیست :
سپیدروشن من با دوچشم یلدایی
بت خماروخرامان بت تماشایی
به چشم های شماراه روشنی پیداست
رسیده ام به نگاهت به مرزشیدایی
بدان که خاک درت سجده گاه قلب من است
بیاتومعبددل ها٬بت اهورایی
چه قدرصبرکنم؟وعده ی حضورت کو؟
ببخش صاحب دل هاکمی شکیبایی
به قاب قلب من اکنون نشسته عکس شما
به زخم نقش شده آن دوچشم رویایی
نگاه سردمن وداغ شعله ی عشقت
که سوخت جان مرادرحضیض تنهایی
ببین که درشب جانکاه خانه ام اکنون
به جزصدای شکستن نمانده آوایی
بیاتوروح رهایی بیاکه زندانیم
توجان ببخش به مامژده ی مسیحایی
بیاتومعبدترسا٬بیاتومسجددل
بیاتومعجزموسا تب اوستایی
به بادرفته درین دیرعمرمن زیرا
که حک شده ست به قلبم چنین چلیپایی
هزارپرسش وآیادرین حکایت تلخ
اگرچه حسرت چشمت نداشت آیایی
ببین که داغ خزان کشته باغ سبزمرا
ببین که رفته شبی خانه ام به یغمایی
بیانمازونیازونیایش وناجی
بیاکه کعبه ی عشقی توقبله ی مایی
هزارچشم اگرداشتم سزامی بود
که غرق حسن وکمالی غزل سراپایی
به خنده شعله بگیرم اگربسوزانی
به پای عشق بمیرم اگربفرمایی
رواست کفربگویم که جزتوربی نیست
تویی خدای دوعالم بدون همتایی
به پیشگاه نگاهت به شعله رقصیدم
نگاه کن وببین مردنی تماشایی
بدون مهرشمامرده ایم درخانه
نمانده آه که شایدبه ناله سودایی
بیاپناه نگاهت برای مان کافیست
بیاکه دربه دریم وخراب وهرجایی
بتاب مهرفروزان به شهریخبندان
بدون چشم تودیگرنمانده گرمایی
بیابدون شماروزوشام مان تاریک
شبیه چشم توامابدون فردایی
چه سال های غریبی گذشته درظلمت
بیاتوآب حیاتم که ناجی مایی
اگرچه مرده به مرداب بوده ام یک عمر
به سرهوای تودارم حضوردریایی
خراب ومست نگاهت به گریه خندیدم
ندادچشم توفرصت برای حاشایی
اگرچه روشن وشفاف مثل بارانی
ولی دوچشم سیاهت عجب معمایی!
نگاه خیس توپیوندزدمراباصبح
به شبنمی که نشسته به باغ رویایی
خیال خام به سرداشت غافل آن صیاد
که صیدگشته به تیرغزال رعنایی
هزاربیت وغزل گرچه درنگاه توست
هنوزشاعرچشمت نکرده معنایی
بیاکه چشم به ره مانده ام شباهنگام
خراب شورشگرف توشعرنیمایی
به دورشعله ی عشقت به مرگ خندیدم
نداردعاشق چشمت زشعله پروایی
حقیقتی وبمیردهرآن که منکرتوست
فریب چشم توخوردم ولی فریبایی
برابرنظرت هیچ هستم وبس
به پیش چشم من اماتمام دنیایی
بیاکه شیوه ی چشم سیاه توکافیست
به خاک وخون بکشاندمرابه تنهایی
به شوق روی تودیدن همیشه مجنونم
تودرشکوه شکفتن همیشه لیلایی
به گیرودارنگاهت همیشه درگیرم
تودرظهورتبسم همیشه زیبایی
بخوان زاوج کرامت مراکه خاموشم
به حسرتم که بیایدنسیم نجوایی
سخن بگوکه کلامت شبیه وحی خداست
کسی شنیده چنین لحن گرم وشیوایی؟
به آستان نگاهت مشرفم گردان
به بارگاه جلالت به شورشیدایی
نشسته مهرسکوتم به لب ولی حاشا
که بندبندتنم غرق درچه غوغایی
دوچشم مست توامشب مرابه وهم انداخت
که جرعه یی طلبم ازشراب مینایی
اگرچه زلف سیاه وسپیدسرکش تان
نکردبامن شیدا کنون مدارایی
بیابزرگ قبیله . . . بیاپیام آور
بیابهارپرازمژده ی شکوفایی
ببین که ماهمه درگیرکوچه ی ننگیم
رسیده ایم به ذلت به اوج رسوایی
سپیده ی سحری پادشاه خوبانم
اگرچه چشم تو همرنگ شام یلدایی
به ظلمتیم وبه غم مهرومه فدایت باد
سپیده شدصنماکاشکی زره آیی.
سی و یکم تیر دوهزار و پانصدوشصت وشش شاهنشاهی
برآن شدم تاسروده بلندی ازخودم قراربدهم.این مثنوی بلند-که هفتاد وپنج بیت است-مانندکارهای پیشین٬ تقدیم به خاک پای همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی شده است وقصدحقیرازسرودن این شعر ٬بیان انتظار وارادتم نسبت به ذات ملوکانه ایشان است. ملاحظه بفرمایید:
شب پناه آورده درخلوتگه یلدای گیسویت
دوستان عزیزوهمراه!این سروده هم چون دل نوشته های پیشین دروصف کمالات همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی گفته شده وبه دربارحضرتش پیشکش می گردد:
برای ازشماگفتن همیشه زبان بسته ام
ترحمی شایدبرین حیوان سربه راه
کاش یادم نروداول هربیت رابانام روشن تان شروع کنم
دیگرچشم هایم لال شده اند
باران پریشب ٬تمام ستاره هاراپاک کرد
ببخشیدحرف ازآینه نمی زنم
آخرتمام آینه ها امروز
اسیرآرزوهای غبارآلودند
مثل خاموشی دریاهرشب
خواب موج های مرده می بینم
کجاست ساحل لبخندتان؟
شماازسمت کدام شب آمده اید
که ازچشم های تان این همه ستاره می بارد...
زدست کوته خودزیربارم
که ازبالابلندان شرمسارم
باوجودی که به نیکی می دانم شعرهای حقیر٬لایق وشایسته نیستندتابه دربارهمایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی تقدیم گردند٬اماآن چه دروسعم بودسروده ام وبیش ازین درتوان نیست.عکسی که بالای مطلب قراردارد٬تمثال همایونی است باپس زمینه ی پرچم پرافتخارشیروخورشیدنشان ایران:
می رسی تاچون مسیحامرده گان رازنده گردانی
تاترنم رادرین آشفته گی پاینده گردانی
می رسی ازآن سوی لب خندیاراکاش می شد
ناگهان این گریه های بی صداراخنده گردانی
مابه امیدنگاه نافذت ماندیم درخانه...
تاخلایق رابه مژگان سیاهت بنده گردانی
روزگاری می شودتاباهمان خورشیدنامت تو
رایت نوری برآری حسن راتابنده گردانی
درتمنای طلوعت نازنین ٬مادرغروبی یخ زدیم
کاش روزی بانفس هایت توجان رازنده گردانی.
بادرودی دوباره ٬مجالی می خواهم تاسروده یی تازه رابیاورم که چونان همیشه پیشکشی ست ناچیزبه خاک پای همایونی رضاشاه دوم .پیش ازآن این نکته رابگویم که قابل توجه دوستداران ٬ اگربه پایین عکس اعلاحضرت دقت کنید٬امضای ملوکانه ایشان آن جاقراردارد:
به تو نگاه می کنیم
پشت پنجره های خاک گرفته به انتظارآمدنت
جاده راوجب می کنیم
در دیاربی کسی مان همیشه تاوان عشق های مرده رابایدبدهیم
صفیر شلاق هاهرروز٬مارا ازخواب صدساله بیدارمی کنند
شعله ی نامت
خواب یخ زده ی دژخیمان خانه راآشفته کرده
ابریشم خیالت
پیله برتن مانفرینیان تنیده
بایدبیایی امشب
بیایی ومرهم زخم های کهنه ی دیارمان باشی
برای چه درخلاء فریادبزنیم
وقتی کوه های خاموش ناگزیر٬پژواک صدای مانیستند
مادرین حریم نجابت بی تو روسپیان مکرریم
تشنه ایم ٬سرگردان چشمه ی ازلی
رسوای قرن
مادرین ظلمات ابدی
آب حیات راگم کرده ایم
چشمه ی جویای زنده گی
تنهاتویی که می توانی
ناجی آواره های دل مرده باشی.
دوستان عزیزوهمراه !پیش ازاین که سروده ام راملاحظه کنید٬فالی ازحضرت حافظ رابرای شمانقل می کنم. شگفتاحافظ شیرین سخن شیراز ٬درغریب به هشتصدسال پیش ٬زبان دل مارابیان کرده وحاشاتوگویی حافظ می دانسته که درآینده چه وقایعی رخ خواهدداد:
ای پادشه خوبان دادازغم تنهایی
دل بی توبه جان آمد٬وقت است که بازایی
مشتاقی ومهجوری٬ دورازتوچنانم کرد
کزدست بخواهدشد پایاب شکیبایی
ساقی چمن وگل رابی روی تورنگی نیست
شمشادخرامان کن٬ تاباغ بیارایی
و...
حال که این پست٬ معطربه بوی سخن حافظ گردید٬سروده ی حقیرانه خودرا-که دروصف ذات همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی سروده شده -به دربارملوکانه تقدیم می دارم:
نشسته درپای چشمه یی خالی
آب های مرده راگریه می کنیم
انزوای سراب آلوده
درفراسوی تشنه گی
برلبان خشکیده ی ما
نام آبی آسمان جاری ست
آن نگاه مهربان دور
میراث داربهار و رویش
وارث گنجینه ی احساس
به این خلوت گاه خاموش
ای همیشه شورانگیز
کاش بیایی...
دوستان عزیز!این سروده را-که مانندسایرشعرها دروصف کمالات همایونی پادشاه خوبان رضاشاه دوم پهلوی ٬گفته ام-ملاحظه کنید:
زنده گی آبی شود ای آسمان٬ روزی که برگردی
خوب ومهتابی شودای مهربان٬ روزی که برگردی
نیمه شب شعری شود دربحرچشمان سحرگاهان
آفتابی می شویم آرام جان٬ روزی که برگردی
قلب ماچشم انتظاران رخت چون برکه یی تنهاست
غرق بی تابی شودای جاودان٬ روزی که برگردی
رودهم ازشوروشوق آتش صهبای تودریاست
چون می نابی شودآب روان٬ روزی که برگردی
ای سراپاشور وای تفسیرصبح آرزو یارا
غرق بی خوابی شودچشمان مان٬ روزی که برگردی
جان فدای مقدمت ای ناجی عزت پذیران
قلب ماآبی شودای آسمان ٬روزی که برگردی.
دوستان عزیز این سروده هم مانندسروده های پیشین ٬درمقوله ی آرمان وانتظارسروده شده است٬تقدیم به پیشگاه پادشاه غربت نشین مان رضاشاه دوم :
به هیچ می اندیشم
هیچ ٬انتهای تمام کوچه ها
کوچه هایی که دربن بست حماقت تمام می شوند
برگی که ازشاخه می افتد
شرنگی که زیر زبان های شان مزه کرده است
شرنگ تهی زیستن ٬درچنگال رئونسانس
خمارسنت
بربنیادبی باوری
دردیرباوری نشئه ی شعور
به هیچ نمی اندیشم
به هیچ جزتو
تویی که نام بلندت٬ تکرارتمام ثانیه هاست
نام دریایی ات ٬درگوش ساحل طنین انداخته
درضرب آهنگ بی نهایت
مانده درحسرتی سنگین
به غربت تومی اندیشم ای بزرگ!
به هیچ
جزتونمی اندیشم.

دوستان عزیزوهمراه !مجالی می خواهم تادراین پست سروده ی آرمانی دیگری ٬دروصف ابرپادشاه ایران رضاشاه دوم پهلوی بیاورم .البته اگرضعفی می بینیدعفوکنید. بنده بیشتردرشعرموزون تجربه دارم ٬ولی سروده ی زیردرقالب سپیدگفته شده است:
درهمین کوچه پس کوچه های دربه دری
همین کوچه های بی شقایق پرشایبه
در انتظارصدای شما٬به روزسیاه سکوت مان گریه می کنم
شماخدای آبان وآفتاب
مزمارداود٬زبورمکرر روزگار
پیوندروح ورویا
برسرقله های حقیقت ایستاده اید
مغرورترین واژه ها٬سربرآستان سخن شمانهاده اند
بی توگریبان مارامرگامرگی پلیدمی فشرد
این دیجورهای ستاره کش ٬پادرحریم خلوت ماگذاشتند
روزی شمامی آیید
طلایه دارسپاه خورشید
شکوفه ی روشن نیایش
درظلمت این کفردین چهره
مابه سلام ات ایستاده ایم
درهمین پس کوچه های بی عبورنحس
همین خیابان هایی که نام ننگ برپیشانی دارند.
پیش ازآن که سروده ی حقیرراپیشکش به خاک پای ملوکانه ملاحظه کنید٬سخنی آغشته به خنجربخوانید.
واقعن برای هرکس که میهن خودوارزش های اصیل آن رادوست بدارد٬شنیدن این سخن خنجری برنده است .نمی دانم کتاب نسیم دگرگونی به قلم ملوکانه اعلاحضرت همایون رضاشاه دوم پهلوی راکدام یک ازشماعزیزان کامل خوانده اید.امروزکه برای صدمین بار٬کتاب ایشان رانگاه می کردم ٬به جمله های پایانیش دقیق شدم :(برای من این سفربسیارطولانی واغلب باتنهایی ودردهمراه بوده است امادرطول آن ازیادنبردم هدف نهایی آزادی کهن میهن عزیزاست)کمی که به این جمله دقت کنیم ازشرم آتش می گیریم ٬چراابرانسانی که درقلب مهربان ایشان ٬جزعشق به ملت ومیهن نیست بیست وهشت سال است ٬دورازوطن ودرتبعیدزنده گی می کنند؟وچراما٬(ما)یی که ادعای میهن پرستی و...داریم چشم وگوش مان راعمدیاغیرعمدبه روی این حقایق بسته ایم وابلهانه وکودک صفت تصورمی کنیم٬ ایشان درپرقوهستندوهیچ غمی ندارندویااصلن واژه ی "غم "فقط برای ماو دور وبرماساخته شده است .
این مطلب را-که شایدنمی خواستم منتشرکنم اما صلاح دیدم -بادقت وبدون تعصب بخوانیدو روی آن فکرکنید.به خاطرداشته باشیداکنون که شماآسوده به زنده گی می پردازید٬کسی درآن سوی این کره ی خاکی -که وجودی به وسعت تمام دنیادارد-قلب نازنینش آسوده نیست ودرحسرت وطن به سرمی برد.آری وطن ٬همان وطنی که پدران بزرگواروتاجدارایشان برای آبادی وآزادیش زحمت بسیارکشیدندوبعدن به این مهم نیزخواهم پرداخت .این هم سروده ی جان نثارتقدیم به دربارملوکانه اعلاحضرت:
امشب به غم چشم توبیماربمیرم
درخواب غمت مانده وبیداربمیرم
من آمده ام تابه طرفداری چشمت
باجان وتنی خسته وتب داربمیرم
من آمدم آری که غریبانه به پایت
چون شمع غریبی به سحرتاربمیرم
من منتظرم تاکه به فرمان نگاهت
مثله شده ازعشق توبرداربمیرم
یک عمردوچشم تومراکشت به آزار
مگذارکه این گونه درآزاربمیرم
تاآمده ام من به هواداری کویت
راضی شوم آنگه که هواداربمیرم
بگذارکه ازناوک مژگان توامشب
صدباردگربازبه تکراربمیرم
ای شاه بیاتاکه به پای تودهم جان
مگذارکه درحسرت دیداربمیرم.
اگرچه عرض هنرپیش یاربی ادبی ست
زبان خموش ولیکن دهان پرازعربی ست
حتمن سروده های پیشین رادیده وبانگاه حقیر٬به مقوله ی آرمان وحماسه آشنایید.باوجودی که بنده شرمسارم ازین سروده های ناچیزی که به خاک پای اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی ٬شهریارمحبوب ونورچشم ملت ایران پیشکش می دارم .هرچندمی دانم آن بزرگوارقلبن از شعرهایی که جنبه ستایش ایشان رادارد٬راضی وخرسندنمی شوند.اماازبیان سخن دل ناگزیرم ودرپایین نمونه ی دیگری ازین دل نوشته های بی مقدار رابه دربارهمایونی تقدیم می دارم:
به چشم ماغزلی بکر وناب می مانید
سوال ساده ولی بی جواب می مانید
تمام وسعت دل های تیره مان جامی ست
شماحضورسحرچون شراب می مانید
درین سیاهی محکوم آسمان هرشب
برای منتظران چون شهاب می مانید
برای این همه ماهی مرده درمرداب
زلال وپاک شمامثل آب می مانید
صبور وساکت ومحجوب روی این دیوار
دوچشم مست غزل توی قاب می مانید
خدای شعرو شرر ٬شهریارشهزاده!
همیشه درغزلم بیت ناب می مانید.
این سروده ٬غزلی است که حقیرباتمام وجود٬به دربارهمایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی تقدیم می دارم:
ای شب بروتاکه خورشید٬درآسمانم برآید
ماه ازپس ابر انکار٬دربزم یاران درآید
کی ای سیاه سحرکش؟ای باحضور ریاخوش؟
برصحن سبزسجودم ٬یک ایزددیگرآید؟
نفرین به نیرنگ وتزویر٬برعالم ومرشدوپیر
کی می شودساقی عشق ٬دردست خودساغرآید؟
ساقی همه سربه داریم ٬ساقی زعشقت خماریم
غربت نشین شهریاراکی انتظارت سرآید؟
معبودمست ازترانه ٬بازابه ویرانه خانه
بازاکه خورشیدعالم درصبح ایران برآید.
چهاردهم تیر دوهزاروپانصدوشصت وشش شاهنشاهی
این غزل٬ پیشکشی ناچیزی است به خاک پای اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی٬ شهریارایران:
ماشکستیم بیا٬وارث ایران برگرد
سروآزاد توبه میهن یاران برگرد
توپرازروح حقیقت ٬توپر از نورسپید
به تن شب زده خسته بی جان برگرد
ای سراپاسحروصبح وسخاوت٬ یارا !
به سیه خانه ی سرکوب پریشان برگرد
تشنه گی سوخت مرادرعطش صعب کویر
آه مردم !توبیامعنی باران برگرد
ماگنه کار وسیه روز ولجن آمالیم
شاه شاهان ٬توبه این جمع پشیمان برگرد
تونسیم خنک وخوب شکفتن هستی
شهریارا! توبه این خانه ی ویران برگرد
تن پرمحنت میهن به تمنای تواست
روح روشن٬ به سیه پیکرایران برگرد.